تبليغاتX
Live beautiful

Live beautiful
تا توانی در جهان با مردمان یکرنگ باش × قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!

[ 90/10/24 ] [ 18 ] [ نشسته به انتظار عشقی سبز ]
و چشمانت رازِ آتش است.


و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست

هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.

[ 90/10/08 ] [ 13 ] [ نشسته به انتظار عشقی سبز ]
تمام می شود

تمام ناگفته های من

فقط چند نقطه چین باقی می ماند

تا حرف های سادگی هایم را

دوباره تکرار کنی

[ 90/10/08 ] [ 13 ] [ نشسته به انتظار عشقی سبز ]


فکر می کنی توی یک میلیاردم دنیا که یکی از این میلیارد ها رو توی تصویر بالائی میبینی

به من بگو تو کجائی که الان اینو دیدی و خوندی ؟

منتظر پیامتم

[ 90/09/22 ] [ 2 ] [ نشسته به انتظار عشقی سبز ]

يا رب

يا رب ز چه اين دل به چنين حال فکندي اين قسمت و تقدير بدين فال فکندي


رســــــــــــــواي جهانم بنمودي و در آخر
شور و شرر و نار بدين حال فکندي

تا چشم گشودم به جهان، جز تو نديدم از دولت تو جز غم هجران نخريدم
لبريز بشد دل زغـــــم عشق تو يارب
بشکست دلم، از تو صدايي نشنيدم

اين دل نه سزاوار چنين جور و جفا بودپژمرده شد اين دل که پر از مهر و صفا بود
آخر چه کنم تا به وصـــــــــــالت برساني
دل را که لبالب زتو امّـــــــــــــــــيد وفا بود

يا رب نظر کن به من بــــــــــال شکستهبگشاي تو اين در که به رويم شده بسته
امــــــــّيد به لطف و کرم و مهر تو دارم
خواهم به وصـــــالت برسم با تن خسته

تو برترِ برترين و رحمــــــان و رحيمي بخشنده ترين بنـــــــده نوازي و کريمي
يک جـرعه ببخشاي به لب تشنه وصلت
از بــــــاده عشقت که جوادي و عظيمي

 

از تنگنای محبس تاريكیاز منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا

يكدم ز گرد پيكر من بشكافبشكاف اين حجاب سياهی را
شايد درون سينه من بينی
اين مايه گناه و تباهی را

دل نيست اين دلی كه بمن دادیدر خون طپيده، آه، رهايش كن
يا خالی از هوا وهوس دارش
يا پای بند مهر و وفايش كن

تنها تو آگهی و تو می دانیاسرار آن خطای نخستين را
تنها تو قادری كه ببخشائی
بر روح من، صفای نخستين را

آه، ای خدا چگونه ترا گويمكز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گوئی اميد جسم دگر دارم

از ديدگان روشن من بستانشوق بسوی غير دويدن را
لطفی كن ای خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را

عشقی بمن بده كه مرا سازدهمچون فرشتگان بهشت تو
ياری بمن بده كه در او بينم
يك گوشه از صفای سرشت تو

يكشب ز لوح خاطر من بزدایتصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم بانتقام جفاكاری
در عشق تازه فتح رقيبش را

آه ای خدا كه دست توانايتبنيان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را

راضی مشو كه بنده ناچيزیعاصی شود بغير تو روی آرد
راضی مشو كه سيل سرشكش را
در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاريكیاز منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه، ای خدای قادر بی همتا

(فروغ فرخزاد)

[ 90/08/12 ] [ 14 ] [ نشسته به انتظار عشقی سبز ]
درباره وبلاگ

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی روشنائی باز کند

و تو آنرا گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .

دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی .

من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ، تو مرا به انتهای دشت بردی

در آنجا اتاق هائی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.

تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم من و تو ،

تا که بازکنیم پنجره بسته را به روی طالبان نور .

روبرویمان دریچه ای است که به دشت روشنائی گشوده میشود.