تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز


نشسته به انتظار عشقی سبز

دوستت دارم همسرم

سلام دوستان من علیرضا همون نشسته به انتظار عشقی سبز هستم

که اخر ازدواج کردم و خوشبختم

باور کنید اگز زندگی هم دروغ باشه و روزی تموم شدنی باشه

ولی بازم می گم عشق تموم شدنی نیست

و هر روز که می گذره انسانها عاشق تر می شن به هم

با سختی زندگی بجنگید و نگذارید عشق در دلهایتان بی رنگ بشه

سرم شلوغه آخه مرد زندگی شدم

و وظیفه ای دارم توی زندگیم که باید انجام بدم ببخشید که دیر مییام

ولی شماها رو از یاد نبردم دوست داشتید پیام بزارین

اره من بازم عاشقم عاشق همسر مهربونم

دوستتان دارم

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

25 اسفند روزعشقمه

عليرضا   رقيه

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

من درين بستر بيخوابي راز

نقش رويايي رخسار تو مي جويم باز

با همه چشم تو را مي جويم

با همه شوق تو را مي خواهم

زير لب باز تو را مي خوانم دايم آهسته به نام 

دوستت دارم همسرم

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رؤيائی

دخترك افسانه می خواند

نيمه شب در كنج تنهائی:

 بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش

 می درخشد شعله خورشيد

بر فراز تاج زيبايش

تار و پود جامه اش از زر

سينه اش پنهان به زير رشته هائی از در و گوهر

 می كشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد ... پرهای كلاهش را

يا بر آن پيشانی روشن

حلقه موی سياهش را

 مردمان در گوش هم آهسته می گويند،

«آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو»

«در جهان يكتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 دختران سر می كشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار

سينه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق يك پندار

 «شايد او خواهان من باشد.»

 ليک گوئي ديده شهزاده زيبا

ديده مشتاق آنان را نمی بيند

او از اين گلزار عطرآگين

برگ سبزی هم نمی چيند

 همچنان آرام و بی تشويش

می رود شادان براه خويش

می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش

 مقصد او خانه دلدار زيبايش

مردمان از يكديگر آهسته می پرسند

«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»

 ناگهان در خانه می پيچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشايم پر

اوست . . . آري . . . اوست

..............ادامه در ادامه مطلب  


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست


هركه دراين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست


گربزنندم به تيغ ، درنظرش بي دريغ

 
ديدن اويك نظر، صدچومنش خونبهاست


گربرود جان ما درطلب وصل دوست

حيف نباشد كه دوست، دوستتر ازجان ماست

دعوي عشاق را شرع نخواهدبيان

گونه زردش دليل، ناله زارش گواست

مايه پرهيزگار قوت صبراست وعقل

عقل گرفتارعشق، صبرزبون هواست

دلشده پايبند، گردن جان دركمند

زهره گفتارنه، كاين چه سبب وان چراست

مالك ملك وجود، حاكم رد و قبول

هرچه كند جورنيست، ورتوبنالي جفاست

تيغ برآر از نيام، زهربرافكن به جام

كز قبل ما قبول، وز طرف ما رضاست

گربنوازي به لطف، وربگدازي به قهر

حكم تو برمن روان، زجر تو برمن رواست

هركه به جور رقيب، يا به جفاي حبيب

عهدفرامش كند، مدعي بي وفاست

سعدي از اخلاق دوست، هرچه برآيد نكوست

گرهمه دشنام گو، كزلب شيرين دعاست

نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

تقدیم به همسفران وبلاگم

كاش در دهكده عشق فراواني بود

توي بازار صداقت كمي ارزاني يود

كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب

روي شفاف تزين خاطره مهماني بود

كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد

قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست

كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران

غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود

كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها

دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود

كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد

و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

كاش اسم همه دختركان اينجا

نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر

غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها

غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم

راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

می نویسم و خواهم نوشت که دوستت دارم

 

خواستم رها بشوم از درد عشق عشق به سراغم آمد

 

خواستم فرار کنم از دست دوست گریه به سراغم آمد

 

خوستم به اسقبال مرگ بروم دل به لرزه افتاد

 

با خود نشستم به دنیا نوشتم که چرا چنین شد احوالم

 

دنیا به من گفت تو عاشقی ای دوست .....

 

نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم

به تدبيرش اميد ساحلی بود

دلی همدرد و ياری مصلحت بين

که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضايع شد اندر کوی جانان

چه دامنگير يا رب منزلی بود

هنر بی‌عيب حرمان نيست ليکن

ز من محرومتر کی سالی بود

بر اين جان پريشان رحمت آريد

که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعليم سخن کرد

حديثم نکته هر محفلی بود

مگو ديگر که حافظ نکته‌دان است

که ما ديديم و محکم جاهلی بود

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود

پيش پايی به چراغ تو ببينم چه شود

 

يا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند

گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود

 

آخر ای خاتم جمشيد همايون آثار

گر فتد عکس تو بر نقش نگينم چه شود

 

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد

من اگر مهر نگاری بگزينم چه شود

 

عقلم از خانه به دررفت و گر می اين است

ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود

 

صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و می

تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود

 

خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت

حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود

نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

خدايا شكرت اين روز و ساعت از يادم نمي رود

 دوستت دارم 

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی  روشنائی باز کند

و تو آنرا گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .

دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی .

من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ، تو مرا به انتهای دشت بردی

در آنجا اتاق هائی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.

تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم من و تو ،

تا که بازکنیم پنجره بسته را به روی طالبان نور .

روبرویمان دریچه ای است که به دشت روشنائی گشوده میشود.

نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

عشق را باور دارم همچون خدائي كه دنيا را آفريد  

بيمار عشقم

كجا هست همدمي تا اين دل تنگم صفا بخشد

پيامم   محرمي  بر  دلبر از راه  وفا  بخشد

 مريض عشقم و محتاج درمان ديده ها گريان

 به  بالينم  طبيبي  نيست  تا  دردم  دوا بخشد

ندارم   طاقتي   از  بستر  مرگم   بپا  خيزم

ندارم  همدمي  از دست  من  گيرد قوا بخشد

زشب تا صبح دارم بر فلك دست دعا از غم

بغير از مرگ حيرانم چه خواهم تا خدا بخشد

اين   ارزو  دارم   ببالينم  بيائي   تو

كه يك شرحه دل خود را برايت بي ريا بخشم

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط عليرضا| |


Design By : Night Skin