تبليغاتX
کویر دلها

دیگه خسته شدم از دل نوشته ها

اگه دلت بخواد مي توني پيدام كني هر چند كه نيستم

!! نوشته شده توسط علیرضا | 0:57 قبل از ظهر | چهارشنبه 2 مرداد1387 •

تنهائي

سكوت تنهائي هايم تو را مي طلبد

!! نوشته شده توسط علیرضا | 6:14 بعد از ظهر | یکشنبه 30 تیر1387 •

حرفها

حرفهايی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود

نمی گوييم.

و حرفهايی است

برای نگفتن ؛

حرفهايی که هرگز

سر به ابتذال گفتن

فرود نمی آورند.

حرفهای خوب و ماورايی

همين هايند !

و سرمايه ی هر کسی

به اندازه حرفهايیست

که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی قرار و

طاقت فرسا

که همچون

زبانه های بی تاب

آتشند.......

!! نوشته شده توسط علیرضا | 6:4 بعد از ظهر | یکشنبه 30 تیر1387 •

سخن بزرگان

شو کینگ :
میان دانستن و دریافت کردن فاصله زیادی است.
دانستن دشوار نیست اما دریافت کردن دشوار است.
***
جی.پی.واسوانی

هرکس همان گونه است که فکر می کند پس مراقب افکار خود باشید .

ذهن همچون ساعتی پیوسته درحال کار کردن است و باید هر روز با اندیشه های

 خوب آن را کوک کرد .
گوته:
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .
***
یوستین گوردر « راز فال ورق »:

زندگی بخت آزمایی بزرگی است که فقط بلیط های برنده را می توان دید

ضرب المثل سانسکریت
درختان بارور خم می شوند و مردان بزرگ متواضع میگردند،

اما شاخه های خشک و مردم نادان می شکنند وخم نمی شوند.
***
ک.گ.یونگ:

انسان وقتی تمام عیار، وحدت یافته، آرام، بارور و شادمان می شود

 که فرآیند فردیت کامل شود، وقتی که ؛ خودآگاه و ناخودآگاه او بیاموزند

در صلح و صفا با هم زندگی کنند و مکمل یکدیگر باشند.

!! نوشته شده توسط علیرضا | 2:59 بعد از ظهر | یکشنبه 30 تیر1387 •

انديشه

با تو بودن قدغن

!! نوشته شده توسط علیرضا | 1:1 قبل از ظهر | شنبه 29 تیر1387 •

گفتار بزرگان

سقراط :
هرکسی که بداند که نداند از همه داناتر است یک چیز را خوب می دانم

 و آن این است که هیچ نمی دانم هر که بداند درست چیست،

 دست به نادرست نمی زند
***
نیچه :
ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم، اما در اینکه چگونه آنها را تعبیر کنیم، مؤثر هستیم.
***
جبران خلیل جبران « نامه های عاشقانه یک پیامبر :

نفرت به همان اندازه دوست داشتن ، خوب است . یک دشمن می توان به خوبی یک دوست باشد . برای خود زندگی کن، زندگیت را بزیی،

سپس به راستی دوست انسان خواهی شد .

شو کینگ :

میان دانستن و دریافت کردن فاصله زیادی است.

دانستن دشوار نیست اما دریافت کردن دشوار است.

***

گواتما بودا :

هستي ما به ناپايداري ابرهاي پاييز

تماشاي تولد و مرگ موجودات

همچون نظاره شعله‌‌هاي آتش

يك عمر مانند جرقه رعدي در آسمان

چون سيلابي پر شتاب و روان

از سراشيبي كوهي

!! نوشته شده توسط علیرضا | 0:56 قبل از ظهر | شنبه 29 تیر1387 •

روابط زن و شوهر امروزي

زندگي امروزي

!! نوشته شده توسط علیرضا | 0:51 قبل از ظهر | شنبه 29 تیر1387 •

آهنگی از معین ( هدیه یه دوست )

لحظه ها را با تو بودن درنگاه تو شكفتن حس عشقو در تو د يدن

مثل روياي تو خوابه

با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن تا هميشه تو رو خواستن

 مثل تشنگيه يه آبه

اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم

اگه اسممو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم

اگه با من تومي موندي همه دنيا رو مي بردم

بي تو اما سر سپردن بي تو وعشق تو بودن  توغبار جاده موندن

بي تو خوب من محاله

بي تو حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن

تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذابه

اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم

اگه اسممو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم

اگه با من تو مي موندي همه دنيا رو مي بردم

توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه اي نيست توي قلب من عزيزم هيچ كسي جائي نداره دل عاشقم به جز تو هيچ كسي رو دوست نداره

اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم

اگه اسممو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم اگه با من تو مي موندي همه دنيا رو مي بردم

اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم

لحظه ها را با تو بودن 

لحظه ها را با تو بودن  ........

!! نوشته شده توسط علیرضا | 10:8 بعد از ظهر | سه شنبه 25 تیر1387 •

به کدامین حس عاشق تر بمانم

براي ديوانه نويسي هاي شبانه ام …بهانه اي جز گلايه از تو ندارم
آيا مگر مي شود در اين روزها كه مرا به هزاره اي بودن عشق به مسلخ تمسخر مي كشند دليل عاشق بودنم را كتمان كنم؟
آري به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالي چشمهاي خيس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…

آنقدر دور شدم كه ديگه انگار توان برگشت را ندارم

تاب شروعي دوباره و خواندن سرود زندگي را
در همان سالهاي جواني عشق را از دست دادم
مي دانم كه كساني كه اين متون سراسر تشويش را مي خوانند
به يقين مي رسند كه ديوانه ام اما به خودت نگاه كن
تا اين زمان چند بار ته دلت لرزيده است يا دل كسي را لرزانده اي
به تعدادي كه دلت لرزيده حق با توو به تعدادي كه لرزانده اي حق با من.
خورجين خاطرات با تمامي سنگيني اش تا آخرين لحظه ي زندگي با توست
اي گل بهانه ي خودكشي هاي شبانه ام اين گناه بر طوقه ي گردنت خواهد ماند
زيرا فرصت تغيير به گردنبند را به من ندادي

بارها مي گوييم كه اين كار به نفع او بود
جدايي فرصت درك بهتر را به او مي دهد
ما كه هر كاري توانستيم كرديم
ديگر از پسش بر نمي آييم
ديوانه بود
اما يك بار نمي گوييم با اين حادثه فرصت يك عمر دلدادگي را از او ستانديم تا در همان كوچه ي منتهي به قتل نفس در دوراهي رنج و خلاصي…

سرگردان يك تصميم بماند شايد يك آن ديگر و شايد تا پايان عمر.
دعايتان مي كنم هيچ گاه فرصت عاشق بودن را از كسي نگيريد
تا او يك عمر جهان را با جداره ي خاكستريش نبيند.
دعايتان مي كنم كه پايدارترين عشق ها نصيبتان شود و كسي كه از من گذشت پايدارتر از پيش زندگي كند.
 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 1:32 بعد از ظهر | جمعه 21 تیر1387 •

باورم از عشق این است

باور دارم

!! نوشته شده توسط علیرضا | 12:42 بعد از ظهر | جمعه 21 تیر1387 •

دعایم کنید

دعايم كنيد به سلام عطر آويشن
دعايم كنيد به كوچه هاي دلباختگي هاي كودكانه ام
دعايم كنيد به بازگشت از دو راهي او
دعايم كنيد به فكر هاي طلايي قبل از اتفاق
دعايم كنيد به خط نوشته هايي كه هيچ گاه به دستش نرسيد
دعايم كنيد به اعتبار پاره پاره هاي دلم
دعايم كنيد به پل هاي برگشت به كودكي فكر كنم.
دعايم كنيد بي اعتبار عشق نميرم كه در اين جهان تنها ماندن 

 خاطره ايست كه در ياد ديگران ثبت مي كنيم.

!! نوشته شده توسط علیرضا | 2:25 قبل از ظهر | جمعه 21 تیر1387 •

تکرار گناه ما بود

مائی که از آئينه سخن می گفتيم…

به تطهير شيشه های دلمان قسم

ما در ابتدای خلقتمان به انکار رسيديم

آنگاه که عشق با انکار جان می گرفت…يادت هست؟

يادت هست کوچه باغ ترسهای مداومت از رعشه های عاشقانه سنجاب روحمان؟

و هر ثانيه تصورات کفشهايم آزارم می داد

وقتی به حرمت تو يک عمر در همان نقطه ی وداعت تنها ماند…يادت هست؟

يادت هست گفتی می آئی و سکوت می آوری؟!!!

يک عمر نيامدی و من بی تو به سکوت خو کرده ام…بی نشاط چشمهای بی قرار رفتن تو…

با من بگو ای نزديک ترين حادثه به آغاز دلدادگی آيا هنوز در حوالی روزها و شبهای شيرينت تحمل به ياد آوردن اسم کوچک من را داری؟!!!

به اغاز قصه های شيرين کودکانه قسم

به تکفير هر چه گلدان نمک باره

به تناسب دستهای دعاگر کودکان فقير

به هر چه با من غريبه است…

من سالهاست که دلم برای گلدان نداشته ام تنگ است

برايم دعا کنيد…

!! نوشته شده توسط علیرضا | 2:23 قبل از ظهر | جمعه 21 تیر1387 •

حافظ

تويی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

سزد اگر همه دلبران دهندت باج

 

دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش

به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج

 

بياض روی تو روشن چو عارض رخ روز

سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج

 

دهان شهد تو داده رواج آب خضر

لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج

 

از اين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت

که از تو درد دل ای جان نمی‌رسد به علاج

 

چرا همی‌شکنی جان من ز سنگ دلی

دل ضعيف که باشد به نازکی چو زجاج

 

لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است

قد تو سرو و ميان موی و بر به هيت عاج

 

فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی

کمينه ذره خاک در تو بودی کاج

!! نوشته شده توسط علیرضا | 2:21 قبل از ظهر | جمعه 21 تیر1387 •

حقیقتی از زندگی واقعی انسانها

يكي از فقيرترين محله هاي تبريز كنار اتوبان بالاي تپه

سلام يكي از دوستانمون به من گفت يكمي هم منطقي تر نگاه كنم به زندگي

منم اين عكسو واستون گذاشتم تا بگم كه منم مي دونم مشكلات جامعه ما چيه

اين محله اي هست كه پر از فقر و بي پوليه و سند كامل منزل هم ندارن

ولي زندگي ميكنن و بچه هاشون بزرگ مي شن و ازدواج و دوست داشتن رو مي فهمن

ولي بي پولن

بچه كوچكي كه توي كوچه بازي مي كرد مي گفت چرا باباي من با مامانم ازدواج كردن ؟

حالا شماها جواب اين بچه رو بدين توي نظرات

چي بود راز اين زندگي كه آغاز شده توي اين محل

بچه هاي تبريز مي شناسين اين آدرس رو كنار اتوبان پاسداران رو مي گم اين عكس

يه گوشه اي از اين زندگيه وقتي به كوه مي رين اينا رو مي بينين

يا اونقدر توي اوج رفاه هستين كه با ماشين شخصيتون تا پاي كوه مي رين و اين جور منظره ها رو نمي بينين ؟

شماها كجائين و ديگران ؟

آري زندگي جريان دارد به گونه اي كه خيلي ها دوست ندارن .

!! نوشته شده توسط علیرضا | 2:27 بعد از ظهر | پنجشنبه 20 تیر1387 •

روزي با هم خواهيم بود اگر تو قسمتم باشي ! كه نمي دانم كيستي !

دوست داشتن جنايت نيست بلكه صداقت عشقه

!! نوشته شده توسط علیرضا | 9:15 بعد از ظهر | یکشنبه 16 تیر1387 •

مي نويسم تا شايد بتوانم بگويم كه چه مي خواهم اي دوست

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 9:8 بعد از ظهر | یکشنبه 16 تیر1387 •

توي خلوت زندگيم كجائي

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

سرزمين دلهاي دوستان

!! نوشته شده توسط علیرضا | 9:5 بعد از ظهر | یکشنبه 16 تیر1387 •

بر سر قبر من بنویسید:

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر فلبش جنب و جوشی بود

ولی کسی بدان راه پیدا نکرد

در زندگی احساس تنهایی مینمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن

!! نوشته شده توسط علیرضا | 8:57 بعد از ظهر | یکشنبه 16 تیر1387 •

در چهره من خستگي از دور هويداست

در چهره من خستگي از دور هويداست

آسوده گذارم كه در اين موج سرشگم گيسوي به هم ريخته بر دوش تو پيداست

من عاشق احساس پر از آتش خيشم خاكستر سردي چو تو با من ننشيند

!! نوشته شده توسط علیرضا | 8:22 بعد از ظهر | یکشنبه 16 تیر1387 •

بهترين دوست

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید
چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست
ودرحالیکه سرش راتکان می داد گفت:
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی
و ناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنها را دوست
می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائیه که نام تو رو زنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است
یک دیوار محکم و قوی
در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن
زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
و فرزندم یکبار دیگر جواب بده
چند تا دوست داری؟
سپس ایستاد ومرا نگریست
درانتظار پاسخ من
با مهربانی گفتم
اگر خوش شانس باشم... فقط یکی
و آن تویی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد
در تنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمها تو را دلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری...
 

!! نوشته شده توسط علیرضا | 4:28 بعد از ظهر | جمعه 14 تیر1387 •