عشق
آنجا كه عشق همراه يك طوفان به بلندي مي رود قصه اي آغاز مي شود.
قصه اي كه در داغ ترين قفس اسير است.
اكنون اي آشنا با دل با كوله باري كه بر شانه نحيفم سنگيني مي كند
به سوي تو آمده ام،
مرا بپذير تا در طولاني ترين راه ها مريد مكتب محبت تو باشم.
زندگي سوختن و ساختن است
زندگي تجربه آموختن است عاشقا عاشق شدن كار دل است
دل چو دادي پس گرفتن مشكل است
لبخند ![]()
وقتی دل ارزش خودش رو از دست بده
وقتی چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد
وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی
وقتی دل تنگت هر چی خواسته باشه گفته باشی
وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند
وقتی که احساس کنی که دیگر هیچ کس تو را درک نمی کند
وقتی احساس کنی که تنهاترین هستی
وقتی که باد شمع های اتاقت را خاموش کند
وقتی دل از دنیا ببری و آرزوی مرگ کنی
چشمهایت را ببند و از ته دل بخند که با هر لبخندی
روحی خاموش جان می گیرد و درخت پیر جوان می شود


