تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم

این چه عشقی ست که در دل دارم 

 من از این عشق چه حاصل دارم 

 می گریزی زمن و در طلبت 

 باز، کوشش باطل دارم 

 باز لبهای عطش کرده  من 

 عشق سوزان تو را می جوید 

 می طپد قلبم و با هر طپشی 

   قصه ی عشق تو را می گوید

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 22 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بود

برای عاشق کردنم وتواین کارا کردی...ومن مثل کودکی عاشقت شدم

 ومثل قصه پدربزرگ توشدی شاهزاده سواربراسب سپیدومنپری قصه ها.

..وچقدرساده عاشقم کردی وجه ساده ترار آن رهایم کردی

.گفتم بمان شاهزاده زیبا...!من بهدون تو میمیرم.خندیدی

وگفتی بازی  بود...!گفتم بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم

.گفتی من بزرگ شدم دیگر بازی نمیکنم.گفتم مگربزرگها بازی نمیکنند؟

؟!!گفتی نه زندگی می کنند.گفتم پس بیا زندگی کنیم مثل بازی.

گفتی زندگی بازی نیست.گفتم پس حالا من با عشقت چه کنم؟

؟گفتی رهایش کن بازی بود زندگی کن.گفتم نمیتوانم

 پس تا ابد من کودکت باقی خواهم ماند....     




نوشته شده در تاريخ شنبه 22 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

براي تو مي نويسم زيرا خود را از تو

 و تو را از خویش گسسته نمي دانم و هر روز بيشتر از روز قبل تو

 را به خودم نزديکتر احساس مي کنم با تو همدردم باتو همزادم

و با تو هم نفسم من براي تو مي نويسم که بودنت بهار

 و نبودنت خزانی سرد است تويی که تصوير

 حضورت صفحه ی بيرنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند

 در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی مي کردم

 تا مثل باران هر صبح برايت شعر مي سرودم

 آن هنگام زمان را در گوشه ای جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم

و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم ای کاش باد بودم و همه عمر را در عبور مي گذراندم

 تا شايد جاده ای دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتی از آن مي گذشتی

در خود داشته باشد که مرحمی شود براي زخم هايم مهربانم بيا

 و يک بار هم که شده از کناره پنجره ی دلم عبور کن.




نوشته شده در تاريخ شنبه 22 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

ای پرندۀ خیال من و ای آسمان رویائی تنهائیم.

ای لحظه ساز لحظه های عاشقانه ام

بیا تا کنار همدیگر در آسمان عشق پر بگشائیم و چون دو کبوتر دلداده به سیر در فضای محبت بپردازیم .

 بیا و نغمه ای ساز کن تا این دل بیمار من اندکی آرام گیرد.

بیا دست یکدیگر را گرفته و قدم به سرزمین عاشقان بگذاریم

و نیز قدم به سرزمین محبت و وفا، سرزمینی که در آن فقط عاشقان و دلسوختگان و پاکباختگان

زندگی می کنند.

 بیا چون پرستوئی عاشق برای خودمان لانه ای بسازیم و در آن به یکدیگر عشق بورزیم.

 

 

يک روز عشقت را دزديدم و براي اينکه جاي مطمئني داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم .

غافل از اينکه روزي براي پس گرفتن آن قلبم را خواهي شکست.

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 21 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

... جلسه محاكمه عشق بود

و قاضي عقل ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود

یعني فراموشي ،

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:  كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد

 حتي اگر نابود شوم...

دست نوشته هاي پسر تنها




نوشته شده در تاريخ جمعه 14 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

 

    

 

My Heart Will Go On

(Love Theme from Titanic)

 

Every night in my dreams I see you, I feel you

That is how I know you go on.

Far across the distance and spaces between us

You have come to show you go on.

 

Near, far, wherever you are

I believe that the heart does go on.

Once more, you open the door

And you're here in my heart

And my heart will go on and on.

 

Love can touch us on time and last for a life time

And never let go till we're gone.

Love was when I loved you, one true time I hold to.

In my life we'll always go on.

 

Near, far, wherever you are

I believe that the heart does go on.

Once more, you open the door

And you're here in my heart

And my heart will go on and on.

 

You're here there's nothing I fear

And I know that my heart will go on.

We'll, stay forever this way

You are safe in my heart

And my heart will go on and on.

I love You

 

    

   

 

  

قلب من به تپيدن ادامه خواهد داد

  

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و احساست مي كنم

وباز مي دانم همچنان خواهي بود

در افق هاي دور با همه فاصله اي كه بين ماست

تو باز به روياهايم آمده اي تا نشان دهي كه همچنان خواهي بود.

 

دور، نزديك ، هر كجا كه هستي

مطمئن هستم كه قلبم به تپيدن ادامه خواهد داد

يكبار ديگر دروازه ( قلبم ) را خواهي گشود

و در قلبم جاي خواهي گرفت

و قلب من به تپيدن ادامه خواهد داد.

 

عشق فقط يكبار مي تواند به سراغمان بيايد ولي براي يك عمر زنده باشد

و هرگز تركمان نكند تا زماني كه من و تو يكي شويم

عشق آن لحظه اي بود كه تو را دوست داشتم، آن زماني كه من با همه وجود

به آن وابسته ام

من و تو تا ابد با هم خواهيم بود.

 

تو پيش مني و جاي هراسي براي من نيست

و من مي دانم كه قلبم به تپيدن ادامه خواهد داد

ما براي هميشه در كنار هم خواهيم بود

تو از قلب من بيرون نخواهي رفت

و قلب من به تپيدن ادامه خواهد داد.

دوستت دارم

 

    

 

ادامه دارد




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

اگر باد بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم،

اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....***

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم،

اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم،

اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم،

اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم،

اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم،

 تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم،

تا بدانی که فقط تو را  دوستت دارم

 

***

زندگي زيباست ؛ نه در رويا  ، بوسه زيباست ؛ نه براي هوس

 پرنده زيباست ؛ نه براي قفس  ،

دوست داشتن زيباست ؛ نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن

پس بدون چه کسي تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت

 

***

ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان

اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم

 شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن

چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری

چشمه ايی خشک و سياهم خسته ايی گم کرده راهم بگذر از من

چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم***

 

 

 

ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی

ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم

شعله ايی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم

را چه بی حاصل به سويت ميکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی

 من گنهکارم تو خوب و مهربانی




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

نمي دانم تو  مي خواني ز چشمم حرفهايم را

نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد

بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم

 

***

مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را...

مبادا گم كنم اهداف زيبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت...

دلم بين اميد و ناميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...ميشود خسته... مرا تنها تو نگذاري  

***

تو ميداني ... و ميداني كه من ، بي تو و مهر تو ،

مي ميرم تو دستش را بگير تا او نترسد از سيا هي ها، سختي ها ،

دو رنگي ها و بداند دوستش داري دوستت دارم خداي مهربانيها 

 

***

***

داشتم يک دل و آن هم به تو كردم تقديم بيش از اين از من مسکين

چه تمنا داری عشق ابدي است و اگر نباشد عشق نيست  

 

             

ایستاده بودم منتظر به امید دستی

که پنجره ام را به روی  روشنائی باز کند

 و تو آنرا گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .

 

 

دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی .

 من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ،

تو مرا به انتهای دشت بردی در آنجا اتاق هائی دیدم

که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.

تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی

اینک ما ایستاده ایم من و تو ، تا که بازکنیم پنجره بسته را

به روی طالبان نور . روبرویمان دریچه ای است

 که به دشت روشنائی گشوده میشود.

                               

                       

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

عشقم را با روحم در آمیختم

 وبرروی سنگ قلبم حک کردم

 وسنگ قلبم را هدیه کردم

تا ، سنگ قلبت شود

تو با استخوانهای ترکیده ات در کنارم نشستی

 ، جــــــام شراب را نوشیدیم

 و کرم های گلویمان را بلعیدیم 

عشق را زیبا یافتیم ،

همانگونه که در رویاها یمـــان دیده بودیم

خــاطرات را به برگ های مچاله شده سپردیم

کودکی مان را ،

لبخند زنان آینه ای برابر رویمان گذاشتیم

تا خود را بنگریم ،

دیـــدیـــم ، کرم های پیله بسته مان را

دیـــدیـــم ، شانه های فرو رفته مان را

دیـــدیـــم ، زیـــبــایــی بیمـارمان را

 و جز گم شدن آرزویی نداریم

 

                                                                                          

 

ارزو دارم که شمعی باشم و تنها بگریم

ارزو دارم که تنها در دل شبها بگریم

ارزو دارم که دور از دیده بیگانه امشب

دیده را دریا کنم خود بر لب دریا بگریم  

ارزو دارم که امشب مثل طفلی نا شکیبا

از غم بی همزبانی با دلی شیدا بگریم

ارزو دارم که همچون کودکی گم کرده مادر

بر سر هر رهگذر پیدا و ناپیدا بگریم

ارزو دارم که امشب را سحر در پی نباشد

تا سیه پوش از غمش در این شب یلدا بگریم

ارزو دارم که دل در سینه ام اتش بگیرد

دل بسوزد من زسوز دل به صد غوغا بگریم

ارزو دارم که در صحرای حسرت همچو مجنون

در دل تاریک شبها از غم لیلا بگریم

ارزو دارم که همچو مجنون راه صحرا بگیرم

روز و شب راه طی کنم تا در دل صحرا بگریم

ارزو دارم که یک شب بی خبر از در در اید

تا در اغوشش ز شادی مست و بی پروا بگریم

ارزو دارم که جان را با غمش سودا نمایم

ارزو دارو به یاد اخرین سودا بگریم

                            

 

 

نمی خواستم پا تو دنیات بذارم

پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم

قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید

با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید

فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده

نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده

پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده

نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده

از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم

ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم

تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید

زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید

نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده

دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده

اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده

یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه

 

 

به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد

شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

 

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن‌که خدمت جام جهان‌نما بکند

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت
حافظ
و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 

  شونه به شونه می ولی چه دور راه من و تو
این همه دریا فاصله س بین نگاه من و تو
کنارمی اما دلت اونور فانوس شبه
من با تو مهربونم حرف تو نیش عقربه
هزار تا شب گذشته از قصه ی پر غصه ی ما
این آخرین ضیافته ! شهرزاد بی قصه بیا
عزیز من ! ببخش اگه
تلخی واژه با منه
درد رو اگه داد بزنم
دیوار صوتی میشکنه
بیا تا شام آخر رو کنار هم سحر کنیم
برای فهمیدن هم یه بار دیگه خطر کنیم
من نمی خوام که مثل من به اینه نگا کنی
من با تو باشم اما تو بازم من رو صدا کنی
دلم می خواد که حرفای من رو بخونی از چشام
وقتی که آواز می خونم ‚ دل بدی به بغض صدام
عزیز من ! ببخش اگه
تلخی واژه با منه
درد رو اگه داد بزنم
دیوار صوتی میشکنه




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 اردیبهشت1386 توسط عليرضا

تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...

تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...

 تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا شیطان هم تنهاست .. .

 تنهايی را دوست دارم زيرا....

 در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

  

رفتی امّا یک نفر در انتظارت مانده است

چشمی از جنسِ بهاران داغدارت مانده است

آشنا دیگر نگاهت را دریغ از ما مدار

چشم هائی مثلِ دریا بی قرارت مانده است

بی گناهی خوب می دانم گناهت عاشقی است

بی وفا در یادِ ما تنها غبارت مانده است

من برایِ چشم هایت قصّه می گویم عزیز:

قصة آواره ای که سر بدارت مانده است

آشنایِ دست هایِ ساده و رؤیائی ام

رفتی اما یک نفر در انتظارت مانده است.

 

 

 یک لحظه طول میکشه تا از یکی خوشت بیاد!!

  یک دقیقه طول میکشه که یکی رو بپیچونی        

 یک ساعت طول میکشه تا یکی رو دوست داشته باشی!!

 یک روز طول میکشه تا دلت برای یکی تنگ بشه!

  یک هفته طول میکشه تا به یکی عادت کنی!!

و حتی کمتر از یک ماه طول میکشه تا عاشق کسی بشی!!

اما یک عمر طول میکشه تا فراموشش کنی...

كاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم
چون بر‌آنجا گذرت مي‌افتاد به سروپاي تو لب مي‌سودم
كاش چون ناي شبان مي‌خواندم به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم مي‌گذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي‌تابيدم
ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا مي‌ديدم
كاش چون آيينه روشن مي‌شد دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا مي‌كرد
در دل باغچة خانة تو .

بدون عشق وغزل زندگی در رکود میماند
کنار پرسش بود ونبود میماند .ولی کنار تو
مظمون عاشقانه شعر غزل به نابترین رود می
ماند .تو آتشی که مرا گرم میکنی در
خود.زمانه گذران مثل دود می ماند .صدات گرمی
آواز اصفهان دارد .وچشمهایت به زاینده رود می
ماند و گیسوان تو با موجهای خود گفتند .که
زندگی به فراز و فرود می ماند .ابر پشت
دریچه همیشه بارانیست به آسمان همیشه کبود
میماند .
شبی من وتو به هم میرسیم وبعد از آن دو
چشم کور برای حسود می ماند

رفتي خاطره هاي تو نشسته تو خيالم!

بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم!

 ياد من نبودي اما.من به ياد تو شکستم!

 غير تو که دوري از من.دل به هيچ کسي نبستم!

 هم ترانه ياد من باش!

 بي بهانه ياد من باش!

 وقت بيداري مهتاب. عاشقانه ياد من باش!

 اگه باشي با نگاهت.ميشه از حادثه رد شد!

 ميشه تو آتيش عشقت.گر گرفتن بلد شد!

 اگه دوري.اگه نيستي.نفس فرياد من باش!

 تا ابد تا ته دنيا.تا هميشه ياد من باش...

 

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني
صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني

نمي خواهي معشوق مرا بشناسي؟! معشوق من آن بالاست،

ستاره اي که هر شب ديوانه تر از پيشم مي کند.

ستاره اي که با هر نگاهش با من عشق بازي مي کند، خوب گوش کن.

معشوق من همان ستاره سهيلي است که يک شب از آسمان دلم رد شد!

نفهميدم چه شد، ولي مهرش به دلم نشست...

 

 

 زندگي سه چيز است :

                 اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود

يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود


 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 اردیبهشت1386 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin