تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم

من ایمان دارم که راه حل بهتری هم هست.

من همواره به آینده ای خوب امیدوارم.

من افکار و باورهای مثبتی دارم.

من توانایی انجام هر کار مثبتی را دارم.

من از مصاحبت با مردم لذت فراوانی می برم.

من نیتی خیر و مثبت دارم.

من می توانم بسازم پس خلاق هستم.

من می دانم که خداوند دنیا را برای زندگی بهتر و زیباتر

 و به منظور لذت بردن از نعمت های آن برای رسیدن به کمال به انسان ارزانی داشته است.

من تمام اعضای وجودم را آنچنان که هستند می پذیرم و به خلاقیت

و اثر بخشی هر کدام از آنها ایمان دارم.

من می اندیشم پس هستم و

انسان همان چیزی است که می اندیشد.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 خرداد1386 توسط عليرضا

بوی باران  بوی سبزه  بوی خاک

شاخه های شسته  باران خورده  پاک

آسمان آبی و ابر سپید برگ های سبز بید

عطر نرگس  رقص باد  نغمه ی شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم پرستوهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک

که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی ست

ای دریغ از تو اگر با گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

                                                                  فریدون مشیری

دوستت دارم




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 خرداد1386 توسط عليرضا

امشب که سقف بی ستاره اطاقم بر سرم سنگینی میکند

مانده ام که از چه بنویسم از آنهایی که در روز با من بودند

 و امروز  رفته اند و یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی؟

 

از چه بنویسم؟  

از آسمانی که همیشه در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟

از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟

از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟

یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم از نامه های که هیچو قت بسویت نفرستادم یا از ترانهای که هرگز برایت نخواندم؟

 از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا ار بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم من دل بسته به درختی هستم که فرصت نشد آسمان را رویش حک کنیم.....

من منتظر پنجرهائی هستم که عطر تو را دو باره بمن نشان دهد....

من دیوانه ی ساقه یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید....




نوشته شده در تاريخ شنبه 26 خرداد1386 توسط عليرضا

کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند        
       عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب      
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند       
   بي گناهي بودم و دارم زدند
 دشنه اي نامرد بر پشتم نشست      
از غم نامردمي پشتم شکست
 سنگ را بستند و سگ آزاد شد     
يک شبه بيداد آمد داد شد
 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام        
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
 عشق اگر اينست مرتد مي شوم       
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است     
       کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق  سردرگم شدم          
                   عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم      
        هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست           
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست     
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
 درد مي بارد چو لب تر مي کنم    
طالعم شوم است باور مي کنم
 من که با دريا تلاطم کرده ام       
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 قفل غم بر درب سلولم مزن!        
من خودم خوشباورم گولم مزن!
 من نمي گويم که خاموشم مکن    
من نمي گويم فراموشم مکن
 من نمي گويم که با من يار باش    
من نمي گويم مرا غم خوار باش
 من نمي گويم،دگر گفتن بس است  
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 روزگارت باد شيرين! شاد باش       
         دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
 آه! در شهر شما ياري نبود        
قصه هايم را خريداري نبود!!!
 واي! رسم شهرتان بيداد بود     
           شهرتان از خون ما آباد بود
 از درو ديوارتان خون مي چکد       
          خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
 خسته ام از قصه هاي شوم تان     
        خسته از همدردي مسموم تان
 اينهمه خنجر دل کس خون نشد     
        اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
 آسمان خالي شد از فريادتان     
            بيستون در حسرت فرهادتان
 کوه کندن گر نباشد پيشه ام     
            بويي از فرهاد دارد تيشه ام
 عشق از من دورو پايم لنگ بود     
         قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود     
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    
          فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!   
          هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
 هيچ کس اشکي براي ما نريخت     
هر که با ما بود از ما مي گريخت 
 چند روزي هست حالم ديدنيست  
       حال من از اين و آن پرسيدنيست 
 گاه بر روي زمين زل مي زنم    
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
 حافظ ديوانه فالم را گرفت        
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ما زياران چشم ياري داشتيم 
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم




نوشته شده در تاريخ شنبه 26 خرداد1386 توسط عليرضا

ميان اين‌همه شعر... ترانه... غزل... غزل... غزل... تنها تو را زمزمه می‌كنم...

در شبی‌ كه خواب، سبك‌تر از شاپركی‌، به طنين صدايت، به يك پلك برهم‌زدن

تو به لبخند، بر باد رفته‌است. آغوشت اندك جايی‌ برای‌ زيستن، اندك جايی

‌ برای‌ مردن* نبود... كه وسيع‌ترين دشت آرامش، عميق‌ترين دريا برای‌ پركشيدن

 و رفتن...رفتن... بوده‌باشد، برای‌ من كه ايمان نياوردم هرگز، به همه‌ی‌ آن      فصل‌های‌ سرد... آغاز شده و نشده. فردا اول دی‌‌ماه است و دست‌هايم...

سيمانی‌ نبوده، از هميشه‌ی‌ آن سال‌های‌ دور حتی‌؛ جوجه كبوترانی‌ كه در سخاوت بی‌‌ريای‌ دست‌های‌ تو مشق پرواز می‌‌كردند...

حالا... دلتنگ يلدای‌ چشم‌های‌ تو كه سياه نيست، دست‌هايم بر شيشه‌ می‌‌نويسد طولانی‌ترين غزل‌ها را... كه از نگاه تو آغاز می‌‌شود...

 

 

هنوز خواب نمی‌‌رود چشم‌هايم... مه پايين آمده كه نجوا ‌كنم... برای‌ پنجره... كی‌ اشكاتو پاك می‌‌كنه؟...

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 25 خرداد1386 توسط عليرضا

خنده کن اول راهیم

منو تو بی سر پناهیم

اگه عشقمون نباشه

هر دوتاییمون تباهیم

واسه ی داشتن عشقت

همه ی هستی مو باختم

از خیال با تو بودن

شب و روز ترانه ساختم

من تو دنیا تک وتنها

اگه تو با من نباشی

زندگیم برام تمومه

اگه تو از من جدا شی

من به جزتو توی دنیا

هیچ کسی رو دوست ندارم

واسه ی دیدن چشمات

لحظه ها رو کم میارم

منو تو قراره انگار

تا ابد با هم بمونیم

همه ی ترانه ها رو

واسه عشق هم بخونیم

من تو دنیا تک و تنها

اگه تو با من نباشی

زندگیم برام تمومه

اگه تو از من جدا شی

امشب انگار غم ندارم

اخه هستی تو کنارم

باورم نمی شه ای وای

دیگه هیچی کم ندارم

قول بده ای نازنینم

همیشه باشی تو یارم

یه دفه تنهام نذاری

اخه بی تو بی قرارم




نوشته شده در تاريخ جمعه 18 خرداد1386 توسط عليرضا

زندگي زيباست ؛ نه در رويا بوسه زيباست ؛ نه براي هوس پرنده زيباست ؛ نه براي قفس دوست داشتن زيباست ؛ نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن پس بدون چه کسي تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت

 

***

ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری چشمه ايی خشک و سياهم خسته ايی گم کرده راهم بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم***

ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی

 

***

داشتم يک دل و آن هم به تو كردم تقديم بيش از اين از من مسکين چه تمنا داری                                                                 

عشق ابدي است و اگر نباشد عشق نيست

 

 

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی  روشنائی باز کند و تو آنرا گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .

 

 

دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی . من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ، تو مرا به انتهای دشت بردی در آنجا اتاق هائی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.

 

تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم من و تو ، تا که بازکنیم پنجره بسته را به روی طالبان نور . روبرویمان دریچه ای است که به دشت روشنائی گشوده میشود.




نوشته شده در تاريخ جمعه 18 خرداد1386 توسط عليرضا

نمی خواستم پا تو دنیات بذارم

پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم

قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید

با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید

فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده

نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده

پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده

نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده

از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم

ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم

تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید

زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید

نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده

دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده

اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده

یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه




نوشته شده در تاريخ جمعه 18 خرداد1386 توسط عليرضا

ارزو دارم که شمعی باشم و تنها بگریم

ارزو دارم که تنها در دل شبها بگریم

ارزو دارم که دور از دیده بیگانه امشب

دیده را دریا کنم خود بر لب دریا بگریم  

ارزو دارم که امشب مثل طفلی نا شکیبا

از غم بی همزبانی با دلی شیدا بگریم

ارزو دارم که همچون کودکی گم کرده مادر

بر سر هر رهگذر پیدا و ناپیدا بگریم

ارزو دارم که امشب را سحر در پی نباشد

تا سیه پوش از غمش در این شب یلدا بگریم

ارزو دارم که دل در سینه ام اتش بگیرد

دل بسوزد من زسوز دل به صد غوغا بگریم

ارزو دارم که در صحرای حسرت همچو مجنون

در دل تاریک شبها از غم لیلا بگریم

ارزو دارم که همچو مجنون راه صحرا بگیرم

روز و شب راه طی کنم تا در دل صحرا بگریم

ارزو دارم که یک شب بی خبر از در در اید

تا در اغوشش ز شادی مست و بی پروا بگریم

ارزو دارم که جان را با غمش سودا نمایم

ارزو دارو به یاد اخرین سودا بگریم

 

 

 

 

عشقم را با روحم در آمیختم

 وبرروی سنگ قلبم حک کردم

 وسنگ قلبم را هدیه کردم

تا ، سنگ قلبت شود

تو با استخوانهای ترکیده ات در کنارم نشستی

 ، جــــــام شراب را نوشیدیم

 و کرم های گلویمان را بلعیدیم

 

عشق را زیبا یافتیم ،

همانگونه که در رویاها یمـــان دیده بودیم

خــاطرات را به برگ های مچاله شده سپردیم

کودکی مان را ،

لبخند زنان آینه ای برابر رویمان گذاشتیم

تا خود را بنگریم ،

دیـــدیـــم ، کرم های پیله بسته مان را

دیـــدیـــم ، شانه های فرو رفته مان را

دیـــدیـــم ، زیـــبــایــی بیمـارمان را

 و جز گم شدن آرزویی نداریم

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 18 خرداد1386 توسط عليرضا

حال من بد نيست غم كم ميخورم
كم كه نه هرروز كم كم ميخورم
اب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق مي ورزم عزابم ميدهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب
ازچه بيدارم نكردي افتاب ؟
خنجري برقلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد برپشتم نشست
ازغم نامردمي پشتم شكست
سنگ را بستند و سگ ازاد شد
يك شبه بيداد امد داد شد
عشق اخر تيشه زدبرريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس كن اي دل نابساماني بس است
كافرم ! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت الوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم
هرچه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي كنم
طالعم شوم است باور مي كنم
من كه با دريا تلاتم كرده ام
راه دريا را چرا گم كرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمي گويم كه خاموشم مكن
من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
اه درشهرشما ياري نبود
قصه هايم راخريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان ازخون ما اباد بود
ازدروديوارتان خون مي چكد
خون من فرهاد مجنون ميچكد
خسته ام ازقصه هاي شومتان
خسته ازهمدردي مسموتان
اينهمه خنجر دل كس خون نشد
اين همه ليلي كسي مجنون نشد
اسمان خالي شد ازفريادتان
بيستون درحسرت فرهادتان
كوه كندن گرنباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هردوپايم خسته بود
تيشه گرافتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد؟ نه
فكردست تنگ ما را كرد؟ نه
هيچ كس ازحال ما پرسيد؟ نه
هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و ان پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاْل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل امد كه حالم راگرفت
"ما ز ياران چشم ياري داشتيم"
"خود غلط بود انچه مي پنداشتيم"




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 خرداد1386 توسط عليرضا

خیلی وقتهاست که دلم پرمی کشد برای نوشتن

برای تو ، برای خودم ، برای خودمان

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم که چه نزدیکیم

و چه دور می کنیم خودمان را از خودمان.

که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.

که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.

هرجا گل یاد بودی می روید از روزهای خوب ....نقطه می گذاری، سر خط آغاز می کنی....

خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود میانمان که دوستش داشتی....

امروز یخ زده اند دستهای کوچک مهربانت

بهار را با حضور سبزت به کدامین سرزمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟

دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم

می خواهم همه را دور بریزم... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ....نه!نه!

شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان

برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست...

وامدار همان نگاه سرد.....

وامدار همان سکوت سرخ....

وامدار همان صدایی....

هر کس نداند تو خوب میدانی چه می گویم ...

که چقدر خسته ام ، دلتنگم ، خسته ام....

و من هنوز نمی دوانم تو از چه گریختی میان لحظه ها...

که چمدانت هنوز پشت دراست

که هنوز قلبم بوی تورا می دهد.

مگر قصه ی باز گشتت میان سطرهایم بوی انتظار می دهد؟؟؟

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو...........




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 خرداد1386 توسط عليرضا

به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد

شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

 

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن‌که خدمت جام جهان‌نما بکند

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت
حافظ
و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 

 

 

ای عشق زمین وآسمان آیۀ توست

بنیاد ستون بی ستون پایۀ توست

  چون رهگذری که می آساید
    آسایش آفتاب در سایۀ توست




نوشته شده در تاريخ شنبه 12 خرداد1386 توسط عليرضا

چه درديست در ميان جمع بودن

ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن

ولي در چشم خود ارام شكستن

براي هربي شعري سرودن

ولي بهاي خود همواره بستن

به رسم دوستي دستي فشردن

ولي با هر سخن قلبي شكستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولي در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان به خاك سپردن

ولي بر دل اميد به خانه بستن

به من هر دم نداي زند بانگ

چه خوش باشد ازاين غمخانه رستن

چه درديست در ميان جمع بودن

ولي در گوشه اي تنها نشستن




نوشته شده در تاريخ شنبه 12 خرداد1386 توسط عليرضا

من به  تنهايي خود خنديدم...  
من به باورهايي که ميان برکه ي ايمانم تصويرشان ميرقصيد شک کردم...
من از اشک آسمان ترسيدم...
من ميان دل مجنون دل ليلا را ميپوييدم...
دل ليلا گم شد...
دل مجنون خون شد...
شمعداني در هواي دشمنيها پژمرد...
من به روييدن مهتاب مي انديشيدم...
مثل يک زورق خوشرنگ و بلور...
کاش از پشت ابرهاي سياه چشمکي ميزد و بارور ميشد...
چشم سبزي روييد...
دل من عاشق شد...
ابر تيره ترسيد...
ماه من پيدا شد...




نوشته شده در تاريخ شنبه 12 خرداد1386 توسط عليرضا

بعد ديدار تو

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل
شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يككبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
 تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
 و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم




نوشته شده در تاريخ جمعه 11 خرداد1386 توسط عليرضا

يكي بود يكي نبود

يه عاشقي بود، آخر عشق


اول عشق بود و امتداد عشق


در واقع تنها عاشق حقيقي، اون بود


سرچشمه عشق، مظهر عشق و نگاه
عشق،

رد پاي عشق، عطر عشق و رنگ عشق
...

عشق ازش مي‌جوشيد و هر
لحظه بر تمام هستي و كائنات مي‌ريخت

و همه چيز از بركت عشقش متبرك مي‌شد
...

اما اون معشوقي مي‌خواست كه عشقش رو در اون بريزه و اون بشه تجلي عشقش


پس براي آشكاري عشقش و ابراز اون، تصميمي گرفت
...

تصميم گرفت كه
معشوقي رو بيافرينه

معشوقي وفادار و درست پيمان


اون اينقدر عاشق
بود كه همه چيز رو براي معشوقش آماده و مهيا كرد،

اما معشوق رو فقط و فقط
براي خودش مي‌خواست

معشوق هم ادعا كرد عاشقه و وفادار


عاشق براي
محك عيار عشق معشوقش، دست به امتحاني بزرگ زد

تا ادعاش رو آزمون كنه


پس معشوق رو براي مدتي از خودش دور كرد و اون رو به زمين فرستاد
...

و اما معشوق بيچاره


اون به فطرت دنيا مبتلا شد و از ياد يرد
...

اصلا عشق و عاشقي، عهد و پيمان از يادش رفت


و سرگشتگي‌اش، از غفلتش
شروع شد

ريشه تمام مشكلاتش غفلت بود،


غفلت از معبودش، عشقش، سرورش،
همه چيز و همه كسش

معشوق جاي خالي چيزي رو توي زندگي‌اش احساس مي‌كرد


اما نمي‌دونست اون چيه
...

براي همين سعي مي‌كرد اين فضاي خالي رو


با هر چيزي كه بتونه كمي بهش لذت و آرامش بده، پر كنه


غافل از
اينكه اون فضا، مكاني مقدس بود و به معشوقي مقدس اختصاص داشت

اون مكان
اونقدر بزرگ بود كه تنها و تنها حضور عاشق مي‌تونست پرش كنه

پر ... پر
... پر...

پس هر چه پرش مي‌كرد تهي تر مي‌شد،


تهي از عشق و پر از
بيهودگي

روز به روز تنها و تنها تر شد،


نه تنها، تنها شد، كه ضعيف
و بيمار هم شده بود

آخه اون، روزي عهدي بسته بود و ادعايي كرده بود


و براي وفاي به عهدش به زمين اومده بود


و اما بشنويد از عاشق


اون دست روي دست نگذاشت،چون طاقت دوري معشوقش رو نداشت


اون هر لحظه
با نگاهش معشوق رو دنبال مي‌كرد

و به هر شكل ممكن سعي مي‌كرد به يادش بياره
كه بايد برگرده...

و بارها و بارها پيك‌هايي رو دنبال معشوق فرستاد


و نجواي عاشق از درون قلب معشوق به گوش مي‌رسيد كه مي‌گفت
:

"
مهم
نيست كه چقدر دور شدي و چقدر بي‌وفايي كردي، برگرد.

آغوش من هميشه به روي
تو بازه و ملكوت من در انتظار ورود توست..."

اين قصه،ماجراي زندگي ما
آدماست...

ماجراي بستن عهد و بي‌وفايي‌‌هامون


و اين ماجرا تا امروز
ادامه داره...

فكر مي كني پاسخ شايسته به دعوت يگانه عاشق حقيقي


كه
تنها و تنها حقيقت هستي است چي مي‌تونه باشه؟؟؟




نوشته شده در تاريخ جمعه 11 خرداد1386 توسط عليرضا

وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني
حاضري دنيارو بدي فقط يه بار نگاش کني
به خاطرش داد بزني، به خاطرش دروغ بگي
رو همه چي خط بکشي، حتي رو برگ زندگي
قيد تموم دنيارو به خاطر اون مي زني
خيلي چيزارو مي شکني تا دل اونو نشکني
حاضري حرف قانون و ساده بزاري زير پات
به حرف اون گوش کني و به حرف قلب با وفات
وقتي بشينه به دلت از همه دنيا مي گذري
تولدِ دوبارته اسمشو وقتي مي بري
حاضري هرجا که بري به خاطرش گريه کني
بگي که محتاجشي و به شونه هاش تکيه کني
وقتي کسي تو قلبته يه چيز قيمتي داري
ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتي داري
حاضري هرچي بشنوي حتي اگه سرزنشه
به خاطر اون کسي که خيلي برات با ارزشه
حاضري هر روز سر اون با آدما دعوا کني
غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني
حاضري هر کي جز اونو ساده فراموش بکني
پشت سرت هرچي مي گن هيچ چي نگي، گوش بکني
حاضري که بگذري از مقررات و دين و درس
وقتي کسي رو دوست داري معني نميده ديگه ترس
وقتي کسي رو دوست داري صاحب کلي ثروتي
نذار که از دستت بره، اين گنج خيلي قيمتي...!




نوشته شده در تاريخ جمعه 11 خرداد1386 توسط عليرضا

كاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم
چون بر‌آنجا گذرت مي‌افتاد به سروپاي تو لب مي‌سودم
كاش چون ناي شبان مي‌خواندم به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم مي‌گذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي‌تابيدم
ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا مي‌ديدم
كاش چون آيينه روشن مي‌شد دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا مي‌كرد
در دل باغچة خانة تو .
(فروغ فرخزاد)

رفتي خاطره هاي تو نشسته تو خيالم!

بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم!

 ياد من نبودي اما.من به ياد تو شکستم!

 غير تو که دوري از من.دل به هيچ کسي نبستم!

 هم ترانه ياد من باش!

 بي بهانه ياد من باش!

 وقت بيداري مهتاب. عاشقانه ياد من باش!

 اگه باشي با نگاهت.ميشه از حادثه رد شد!

 ميشه تو آتيش عشقت.گر گرفتن بلد شد!

 اگه دوري.اگه نيستي.نفس فرياد من باش!

 تا ابد تا ته دنيا.تا هميشه ياد من باش...

 

 

 

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني
صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني

 

 

 

نمي خواهي معشوق مرا بشناسي؟! معشوق من آن بالاست، ستاره اي که هر شب ديوانه تر از پيشم مي کند. ستاره اي که با هر نگاهش با من عشق بازي مي کند، خوب گوش کن. معشوق من همان ستاره سهيلي است که يک شب از آسمان دلم رد شد! نفهميدم چه شد، ولي مهرش به دلم نشست...

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 خرداد1386 توسط عليرضا

دلم گرفته
دلم گرفته
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است...

 تو که بی رحم نبودی ای آسمان
آرزوهای نا تمام من را می سرودی
دیشب با ناباوری از من
ستاره های عشقم را ربودی

از تو هیچ دیگر نمی خواهم
دستهای تو همرنگ پاییز است
آرزوها در دلم افسرد
بی چاره حال من که رقت انگیز است

آسمان چرا این شد؟
مگر من برای تو بَد بودم؟
من که دستهایم از واژه ها پُر بود
منکه شاعری را بلد بودم!

آسمان این نبود مُزد شبهایم
تو ناجوانمردانه سهم کردی
شاید حساب گناه های من را
از آرزوهای من کم کردی؟

چقدر دلتنگ ام آسمان وقتی نیست
یکی از جای دور مرا صدا می زند
دلم می خواست می ماندم اندکی دیگر
چشمهایم را به زودی خواب می بَرَد.

دلم برایت تنگ می شود حتما
دعا کن آرام شوم اینبار
چشمهای خیس برای تو
گاهی که ابری می شود دلت ، ببار...

بدون عشق وغزل زندگی در رکود میماند
کنار پرسش بود ونبود میماند .ولی کنار تو
مظمون عاشقانه شعر غزل به نابترین رود می
ماند .تو آتشی که مرا گرم میکنی در
خود.زمانه گذران مثل دود می ماند .صدات گرمی
آواز اصفهان دارد .وچشمهایت به زاینده رود می
ماند و گیسوان تو با موجهای خود گفتند .که
زندگی به فراز و فرود می ماند .ابر پشت
دریچه همیشه بارانیست به آسمان همیشه کبود
میماند .
شبی من وتو به هم میرسیم وبعد از آن دو
چشم کور برای حسود می ماند




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 خرداد1386 توسط عليرضا

توی باور نازت از ام یه یاغی ساختی

می خوام بگم عزیزم من تو نشناختی

دوست دارم که باشم تو باورم تو یک مرد

با حال التماس نه گم دوباره برگرد

هر واژه بی رنگ اون یادم می یاره

همه می خوان بگن اون من دوست نداره

هر روز مثل اشکی که می خوام بارون ببینم

ولی طاغت نمی یارم تو چشم های تو بشینم

مگه من دل نداشتم دل من و شکستی

چرا وفا نکردی به اون احدی که بستیم

تو که گذاشتی رفتی من و تو شب سرد

با التماس دستام می گند دوباره برگرد دوباره برگرد

توی باور نازت ازم یه یاغی ساختی

می خوام بگم عزیزم من تو نشناختی

می خوام بگم که یادت توی دل ام می مونه

توی دل ام سیاه نیست این و چشات می دونه

می گن شیرین وفرهاد رفتن توی هریاد

چون به هم نرسیدن کردنش فریاد

مگه من دل نداشتم دل من و شکستی

چرا وفا نکردی به اون احدی که بستیم

چه کنم حالا بی تو حالا که تنها موندم

این حرف های دل بود برات ترانه خوندم

   تقدیم به همه کسانی که یک روز به عشق شون برسن




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 خرداد1386 توسط عليرضا

1
2
3
4
5
6
7
8
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآیدگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آیدگفتا که شب رو است او از راه دیگر آیدگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آیدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آیدگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آیدگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآیدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 خرداد1386 توسط عليرضا

  

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیارکسی رو که به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه

 به یاد بیار کسی رو که توی قلبت یه کلبه ساخته

وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود

 به یاد بیار کسی رو که دوست داره همیشه کنارت باشه

بدنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی

 چون فقط با یک لبخند میشه یک روز تیره رو روشن کرد

 

 

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم..؟.. چون دنيا يه روز تموم ميشه.

  نميخوام بگم که مثل گلي. .؟.. چون گل هم يه روز پژمرده ميشه.

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس. ؟..

 چون شب هم بالاخره تموم ميشه.

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي. ؟.. چون اب که هميشه پاک نميمونه.

نميخوام بگم که دوستت دارم. .؟.. چون من که اصلا دوستت ندارم.

      بلکه من عاشقتم. تقديم به تنها ترينم كه هنوز نتونستم پيداش كنم !!  

  




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 خرداد1386 توسط عليرضا

سلام دوستان خواستم در كنار دنياي عشق و عاشقي و شعر سرائي

 مطلبي از بابت روانشناسي و روابط برايتان در وبلاگ اختصاص دهم و

خوشحال مي شم نظر بدهيد . دوست شما عليرضا 


گفت و گوي دختر و پسر قبل از ازدواج     


از مهم ترين و مؤثرترين راه هاي شناخت يكديگر قبل ازدواج صحبت و گفت و گوي رو در روي دختر و پسر است. لازم و ضروري است كه دختر و پسر، " مذاكره ي مستقيم " داشته باشند و در فضايي آرام و بدون خوف و فشار از طرف ديگران، مسائل و نظرات خود را بررسي كنند. اين گفت و گو بايد خونسردانه و با آمادگي قبلي باشد. بين تصميم گفت و گو و انجام آن ، بايد فاصله باشد تا طرفين بتوانند خود را آماده كنند و آنچه را مي خواهند مطرح كنند، يادداشت نمايند.

اگر اين مذاكرات ، چند جلسه و با فاصله ي زماني بين جلسات باشد ، بهتر است . به طور كلي ، هرچه" وقت " نياز دارند ، بايد در اختيارشان گذارده شود.

يكي از فايده هاي مهم اين گفت و گوها اين است كه : از سخنان شخص و صحبت با او، مي توان تا حد زيادي به مكنونات دروني اش پي برد و از احوال و صفاتش آگاه شد .

اميرمؤمنان دراين باره مي فرمايند:
"
انسان هرچه را در دل و درونش پنهان كند، از لغزش هاي زبان و حالت هاي چهره اش آشكار مي شود!".

اين يكي از اصول روان شناسي است كه امام به اين گونه بيان فرموده اند كه : مسائل پنهاني و احوال دروني انسان، گاهي از زبان او مي پرد و گاهي قيافه

و حالات چهره اش به آن گواهي مي دهد. و اين دريچه ي خوبي براي راه يافتن

به درون و ضمير باطن اشخاص است .

پدران و مادران – كه سعادت فرزندانشان را مي خواهند – بايد آنان را در اين مسئله ي مهم ياري كنند و زمينه ي انجام آن را فراهم نمايند و آرامش لازم را برايشان به وجود آورند. مبادا – خداي ناخواسته – از اين كار جلوگيري كنند و تعصب بي جا به خرج دهند. اين گفت و گو ، از نظر اسلام و عقل ، پسنديده است .

مبادا از اسلام ، داغ تر شويم و از پيغمبر اكرم ، مسلمان تر! بسيار ديده ايم كه پدر و مادر دختر، از اين گفت و گو ممانعت مي كنند و اين كارشان را به حساب اسلام و غيرت مي گذارند! در صورتي كه اسلام و غيرت ، حكم مي كنند كه وسائل سعادت و خوشبختي فرزندان را فراهم كنيم . و اين گفت و گو، در سعادت و تفاهم بين زن و شوهر ، تأثير به سزايي دارد.

دستور كار جلسه!  

موضوعات قابل طرح در اين گفت و گو و مذاكرات ، مختلف است ؛ زيرا افراد ، عقيده ها ، آرمان ها ، هدف ها و خواسته هاي آنان ، گوناگون هستند. اما بعضي از مطالب، عمومي است و لازم است مطرح شود و روي آنها مباحثه صورت گيرد . بنابراين بعضي از آنها را بيان مي كنيم تا جوان بتوانند از آنها به عنوان :

"دستور كار جلسه !" استفاده كنند

 

۱ بيان خط مشي كلي زندگي آينده 

 ۲
گفت و گو درباره ي اهداف آينده :

بيان هدف هايي كه قصد دارند در زندگي آينده شان دنبال كنند.

هدف ها و آرمان هاي علمي ، اخلاقي ، اجتماعي ، شغلي و...

 3
بيان صادقانه صفات و اخلاق و خصوصيات خود 

 ۴
بيان خواسته ها و انتظارات طرفين از يكديگر

۵ بيان نظرات خود درباره ي چگونگي برخورد و رفتار و رابطه با خانواده و بستگان و خويشان يكديگر

 ۶
طرح نظرات خود درباره ي شيوه ي تربيتي فرزندان آينده 

 ۷  
بيان عيب ها و نواقص و بيماري هاي خود !! دقت!!


اگر دختر و پسر، بيماري يا عيب و نقصي دارند، صادقانه و بدون كم و زياد، به يكديگر بگويند؛ زيرا:

اولاً : اين كار، واجب است و پرده پوشي و مخفي كردن عيب ها ، " تقلب " و " تدليس" و " كلاه گذاري " و" خيانت " محسوب مي شود و حرام است.

ثانياً: اگر از اول گفته شود، طرف مقابل ، يا او را با همان عيب مي پذيرد و يا رد مي كند . اگر پذيرفت ، خود را براي تحمل آن آماده مي كند و او را انساني صادق و بي تقلب و با شهامت مي بيند و محبتش را به دل مي گيرد و خود را در آينده " فريب خورده" احساس نخواهد كرد . اما اگر گفته نشود و بدون آگاهي طرف، وصلت صورت گيرد، در آينده از آن عيب و نقص باخبر خواهد شد و خود را " فريب خورده " و " خسارت ديده " و همسر و خانواده ي او را " فريبكار" و " خيانتكار " مي بيند ... و آن گاه مشكلات فراواني به بار خواهد آمد. محبت همسر از دلش بيرون مي رود و كينه ي اورا به دل مي گيرد ؛ زيرا انسان نمي تواند فردي " فريبكار" را دوست داشته باشد. اگر همين عيب و ايراد را قبلاً صادقانه به او گفته بودند، ممكن بود بپذيرد ، اما حالا مسئله فرق مي كند.

توجه!

بعضي از عيب ها و بيماري ها و اشتباهات گذشته ، كه هيچ ربطي به حقوق همسر و زندگي آينده ندارد ، لازم نيست بيان شود.

اگر عيب و اشتباهي بوده و يا هست و نمي دانيد به حقوق همسر و زندگي آينده مربوط مي شود تا بيان كنيد، يا مربوط نمي شود تا بيان نكنيد ، درچنين حالتي با " راهنمايي دانا" مشورت كنيد.

شروط و خواسته هاي " ناحق " را نپذيريد!

گاهي مشاهده مي شود كه دختر و پسر قبل از ازدواج شرط ها و خواسته هايي را براي هم مطرح و بر يكديگر تحميل مي كنند كه ناحق است و طرف را از حقوق مسلم و حتمي خود محروم و از او سلب اختيار مي كند .

اين شرط ها و خواسته هاي ناروا را به هيچ وجه نبايد پذيرفت . اختيارات و حقوقي را كه خداوند به هركدام از مرد و زن داده است ، نبايد با پذيرفتن شرط از دست داد . با خود نگوييد : " فعلاً مي پذيرم اما بعداً عمل نمي كنيم. " زيرا پذيرفتن شرط تعهد مي آورد . "المومنون عند شروطهم" مؤمنان بايد به شرط هايشان عمل كنند .

        




نوشته شده در تاريخ شنبه 5 خرداد1386 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin