تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم

تجارتي نو

سلام به خدمت تمامي دوستان مهربون كه تا حالا منو با نظراتتون حمايت كرديد

 و هيچوقت تنهام نذاشتيد ازتون خيلي ممنونم

من يه وبلاگ هم براي كسب در آمد باز كردم خواهش ميكنم به اونم سر بزنيد

و اگه شد با هم همكار هم ميشيم و اگه هم نشد

ميخوام از نظرهاتون تو اون وبلاگ هم استفاده كنم ازتون خيلي ممنون ميشم

اگه بازم منو حمايت كنيد با نظراتتون 

اينم آدرس وبلاگ جديد به اميد ديدن نظرات شما 

 

تجارت الکترونیک در عصر حاضر

پيش به سوي درآمد زائي

دوستان من :

در اين زمينه ها هم اگه خواستين اطلاعاتي داشته باشين به پيوندهاي وبلاگ نگاهي بندازين

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 مرداد1386 توسط عليرضا

 

نمي دونم چي كار كنم

 ابتداي حيراني

اي هميشه چشمانت يك حضور باراني

 با تو مي شود زيبا، عشق هاي پنهاني

اي ترانه ي چشمت ابتداي هر پرواز

اي نبودنت با من يك شروع طوفاني

با تو مي رسد از راه يك بهار رويايي

با تو مي شود پايان اين شب زمستاني

آن شبي كه باريدي بر كوير قلب من

عاشقانه ام كردي آن چنان كه مي داني

با مني و در دل من تا هميشه مي ماني

اي غروب چشمانت ابتداي حيراني

كوچه باغ من پر شد از عبور تو

عاشقانه تر بگذر از مسير باراني

                                                                                                          




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 مرداد1386 توسط عليرضا

همیشه یک نگاه ,همیشه یک سلام,همیشه فرصتی برای با تو بودن است.

تو آمدی تا دلم تازه گردد و در هرم دستان تو تا همیشه بماند

و من سبز هستم فقط با تو ای دوست تا همیشه ،

و رسیدیم به هم با دلی گرمتر از لاله های سرخ,

با دلی سبزتر از خواب سپیدار بلند,با دلی ساده تر از برگ درخت,

ماه ها دور از هم در تکاپوی رسیدن تا عشق واژه ها را جستیم.

بر در هر خانه,ما به امید رسیدن به نگاهی ماندیم

و سر هر کوچه به امید دلی بارانی و سبز تا سحر شعر و ترانه خواندیم.

آفتاب از مشرق چشمان تو صبح دم تا آسمان پر میکشد.

دل ولی در آرزوی دیدنت ۷ شهر عشق را سر میکشد.

ای که سرشار از هوای تازه ای تا همیشه با من و از من جدا خوب میدانم

 یه روز میرسد من تو باشم و تو من ای بی انتها.دیگر نمیشود

 به تو دل بستگی نداشت

اي آشنا با همه ی رازهای من اینها همه بهانه ی بودن در کنار توست. 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 مرداد1386 توسط عليرضا

 چيزي نمانده است ، پشيمان كني مرا

 با دست هاي عاطفه حيران كني مرا

 آخر چگونه از دلت آمد بهار من!

 تسليم دست هاي زمستان كني مرا

 من شكوه اي نمي كنم ، اما چه عيب داشت

 يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا

 مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم

 با يك نگاه ، طعمه ي طوفان كني مرا

 هرچند باز تشنگي ام را سروده ام مي شد

 پر از ترانه باران كني مرا




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 مرداد1386 توسط عليرضا

 

چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند زمن

ور بگويم دل بگردان رو بگرداند زمن

روي رنگين را به هر كس مي نمايد همچو گل

ور بگويم باز پوشان باز پوشاند زمن

love



راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 مرداد1386 توسط عليرضا

چرا هاي منو جواب نمي دي چرا ؟!؟!

موندم تو كويري بزگ كه همسفر من باد و شن كويري هستن

خوشم به اين كه :

يك خار مغيلاني دارم واسه هديه ، خوب گناه من چيه كه به جز اين گل چيز ديگه اي ندارم

تنهائي رو مي گن دوست ندارن ولي چرا به تنها كمك نمي كنن ؟

چرا حرفي كه مي زنيم باور نداريم كه دلها نمي خوان دروغ بشنون ؟

واسه چي دورو شديم توي جنگل پر از خطر ؟

اين مهمه كه مي دونم واسه خيليها مهمي ولي تا چه حد و براي چي ؟

تو رو دوست دارن واسه چي و يا كي ؟؟!

يه كاري كردن به قلبها كه لذت از زندگي رو بردن ................

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 مرداد1386 توسط عليرضا
   دوست


آره تو رو ميگم

عقده هاي يك شكستو خالي كن توي دل من

از نگات خوب مي فهم كه نگات يك فريبه

تيكه هاي دلمو بردن تو هم آخرين تيكه هاشو ببر

طفلي اين دل كه به گناه ديگروون مرد

تو هم از يكي ديگه سوزوندي مي خواي تلافي كني

ولي باشه من عادت كردم كه هر كي عقده داره ...

 

 

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 مرداد1386 توسط عليرضا
   زندگی


اگه تموم آبهاي دنيا هم خشك بشن چشمهاي من براي تو آب دارن تا از تشنگي نميري

                تو با مني هر جا كه باشم

 

زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...

یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

 

در زندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي

ابر باش تا منتظرت باشن که بباري

 

زندگی فرصت بس کوتاهیست...تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...

مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...

 نفس سبزبهاری جاریست

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 مرداد1386 توسط عليرضا

گشتم دیاری و دیارها را از عشق برتر چیزی ندیدم

ولی دیدم که پول نیاز امروز ما شده !!

کجا باید رفت که سرزمینی دید که همه با صداقت زندگی می کنند

سلام همراهان نشسته به انتظاری سبز با هم زندگی خواهیم کرد

زیر خانه خدا

آمدم تا قصه اي نو آغاز كنم با تو ...

زندگي خودمان را بايد سبز كنيم به هر نحوي كه شده




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 مرداد1386 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin