تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم
   کاش


                 کاش ماهی قرمز تو بودم

کاش همیشه از آسمون خدا بارون عشق بباره

کاش می شد سوار ابرای آسمون شد و رفت جایی که پر از عشق باشه

کاش می شد رفت به اونجایی که آدماش به عشق احترام میزارن

کاش همیشه همه آدما به خاطر عشق قلب هاشون بتپه

کاش هیچ آدمی بی عشق زندگی نکنه

کاش خدای مهربون دلا رو به هم نزدیک کنه

کاش روزی نباشه که دلی بدون همدل باشه

کاش خدای مهربون عشق پاک رو تو باغچه دل ما آدما بکاره

کاش آدما برای لحظه ای به عشق واقعی فکر کنند و ارزشش رو متوجه باشند

کاش لحظه های انتظار زود تر بگذره تا آدم کمتر دلهره داشته باشه

کاش می شد با نگاه کردن به چشمای کسی که می گه دوست داره فهمید

حرفش درسته یا.......

کاش زندگی اینقدر سخت نبود

کاش اینقدر احساس تنهایی نمی کردیم

کاش هیچ آدمی تنها نباشه که خیلی سخته

کاش بشه همیشه حتی با خیالش صبح و به شب رسوند

کاش همیشه آسمون خدا مثل امروز بارونی بود

کاش نیاد روزی که آدم به خاطر یه سری مشکلات پا روی قلبش بذاره

کاش وقتی کسی به کسی دل می بنده دلبستنش پاک و عمیق باشه

کاش هیچ وقت نمی گذاشتیم حریم زیبای عشق شکسته بشه

کاش می شد همه ما به اونی که می پرستیمش قسم بخوریم

که تا آخرش عاشق می مونیم

و هزار تا کاش

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 شهریور1386 توسط عليرضا

قطره اشکهایم هدیه ای واسه تو

اگر بگویم وجودت گرمی بخش زند گی ام نیست دروغ گفته ام .

اما چگونه می توانم اینطور ارام وصبور به انتظارت بنشینم

وقتی نمی دانم پس از طلوع افتاب کدامین روز به دیدارم خواهی رفت .

 

نمیدانم چه کسی بر پیشانی من واژه انتظار را نوشته است

که اینگونه با ید تاوان این پیشانی نوشت شوم را پس بدهم ،خاموش باشم

 ودم نزنم و برای گشایش کار هایم فقط دست به دعا ببرم .

نمی دانم کدام طلسم را به تقدیرم بسته اند و

کدامیک از خدایان شوم زندگی ام را نفرین کرده اند

که دشمنانم  راشاد ومی خوار میبینم وخود م را انسان حقیر وبی مقدار!!

 

با دنیایی ارزوی بر باد رفته ،به امیدی که روزی دری به روی روزگار سیاهم

گشوده شود...!

 

با تو سخن می گویم .

 

تو را که رنگ زندگی خطابت می کنم.

 

قرار بود به زندگی ام رنگ سپید بزنی اما اکنون چشمانم

 جز سیاهی مقابل خود نمی بیند.

 

جسارت دستانت کو که روز نخست با من از سپیدی سخن گفت

و به شبهایم نوید خورشید داد؟

 

اگر بگویم بی تو شاد زندگی می کنم دروغ گفته ام ،

اما اینسان که خودت را با خته ای ،نمی توانی شادی را برایم به ارمغان بیاوری .

 

وجودت را مثل روزهای گذشته برایم شعله ور کن

تا از حرارت قلبت  اتش بگیرم وخاکستر شوم .

به زندگی ام رنگ طراوت بزن ...

سپیدم کن ...

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 15 شهریور1386 توسط عليرضا

 یک روز می بوسمت

پنهان کردن هم ندارد

مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای توست

وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند

عریانی اش پوشاندنی نیست پنهان نمی شود

 یک روز می بوسمت

یکی از همین روزهایی که می خندانمت

یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم می بوسمت

و بعد تو احتمالا سرخ می شوی

و من هم که پیش تو همیشه سرخم

 یک روز می بوسمت

یک روز که باران می بارد

یک روز که چترمان دو نفره شد

یک روز که همه جا حسابی خیس است

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ است

آرام تر از هر چه تصورش را کنی

آهسته می بوسمت

  یک روز می بوسمت

هر چه پیش آید خوش آید

حوصله حساب وکتاب کردن هم ندارم

 یک روز می بوسمت

فوقش خدا مرا می برد جهنم

فوقش می شوم ابلیس

آنوقت تو هم به خاطر اینکه یک ابلیس تو را بوسیده جهنمی می شوی

جهنم که آمدی من آنجا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت

وای خدا چه صفایی پیدا می کند جهنم

 یک روز می بوسمت

می خندم و می بوسمت

گریه می کنم و می بوسمت

یک روز می آید که از آن روز به بعد من هر روز می بوسمت

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت و بعد هر چه بادا باد می بوسمت

تو احتمالا سرخ می شوی و من هم که پیش تو همیشه سرخم

بوسه بهانه است گنهكار عشق است




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 شهریور1386 توسط عليرضا

 

دیشب کبوتر ها به کنج غم نشستند

بلور مهربانی را شکستند

دیشب ستاره با من از شب تا سحرگاه

سر داد گریه در هوای دوری ماه

 دیشب صدای سروها دیگر نیامد

حتی نسیم  از قلب دریا بر نیامد

این آخرین نجوای من با آسمان بود

این آخرین بود این آخرین وصل  من و رنگین کمان  بود

آخرین بود

     اشکم به مانند دلم تنها ترین بود

                         

آن کس که می گفت دوستم دارد

عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی من راه میرفت 

 و صدای خش خش

  برگها آوازی بود  که  من گمان می کردم می گوید

     دوستت دارم

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 شهریور1386 توسط عليرضا

 

می نویسم و خواهم نوشت که دوستت دارم

خواستم رها بشوم از درد عشق عشق به سراغم آمد

خواستم فرار کنم از دست دوست گریه به سراغم آمد

خوستم به اسقبال مرگ بروم دل به لرزه افتاد

با خود نشستم به دنیا نوشتم که چرا چنین شد احوالم

دنیا به من گفت تو عاشقی ای دوست .....

اين عشق مگر چيست

  من و شکست

من پذیرفتم شکست خویش را

 

                  پندهای عقل دور اندیش را

 

                                من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

                                                  این دل درد آشنا دیوانه است

 

 می روم شاید فراموشت کنم

 

               با فراموشی هم آغوشت کنم

 

                               می روم از رفتنم دل شاد باش

 

                                                     از عذاب دیدنم آزاد باش

 

 گرچه تو تنها تر از من می روی

 

               آرزو دارم تو هم عاشق شوی

 

                                 آرزو دارم بفهمی درد را

 

                                                  تلخی این برخوردهای سرد را                

مهربانيت را ديده ام

نه در خواب
..

که در آبي ترين لحظه هاي آبي بودنت

و آمده ام که بمانم

اگر ماندنم را بخواهي
...

از تو ابديتي خواهم ساخت

که عشق ،

اول و آخرحادثه ي من و تو باشد

و دل ،

هديه اي که هميشه در تصرف چشمانت

خواهد بود !!!..

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 10 شهریور1386 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin