تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم

  

 

وقتی از مادر متولد شدم......صدايی در گوشم طنين انداخت.

که بعد از اين با تو خواهم بود.

به او گفتم کيستی...؟ گفت:غم 

فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با او بازی خواهم کرد

ولی بعدها فهميدم! که من عروسکی هستم در دستان غم.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 22 مهر1386 توسط عليرضا

مائی که از آئينه سخن می گفتيم…

به تطهير شيشه های دلمان قسم

ما در ابتدای خلقتمان به انکار رسيديم

آنگاه که عشق با انکار جان می گرفت…يادت هست؟

يادت هست کوچه باغ ترسهای مداومت از رعشه های عاشقانه سنجاب روحمان؟

و هر ثانيه تصورات کفشهايم آزارم می داد

وقتی به حرمت تو يک عمر در همان نقطه ی وداعت تنها ماند…يادت هست؟

يادت هست گفتی می آئی و سکوت می آوری؟!!!

يک عمر نيامدی و من بی تو به سکوت خو کرده ام…بی نشاط چشمهای بی قرار رفتن تو…

با من بگو ای نزديک ترين حادثه به آغاز دلدادگی

آيا هنوز در حوالی روزها و شبهای شيرينت تحمل به ياد آوردن

اسم کوچک من را داری؟!!!

به اغاز قصه های شيرين کودکانه قسم

به تکفير هر چه گلدان نمک باره

به تناسب دستهای دعاگر کودکان فقير

به هر چه با من غريبه است…

من سالهاست که دلم برای گلدان نداشته ام تنگ است

برايم دعا کنيد…

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 مهر1386 توسط عليرضا

 

وبلاگ پسر تنها

 

 

 عشق يعني

 

 زهر شيرين بخت تلخ

 

 

عشق يعني

 

خواستن، له له زدن

 

 

 عشق يعني

 

 سوختن، پر پر زدن

 

 

عشق يعني

  

جام لبريز از شراب

 

 

عشق يعني

 

 تشنگي

 

 

عشق يعني

 

سراب

 

  

 عشق يعني

 

با خدا همدم شدن

 

 

عشق يعني

 

لحظه هاي بي قرار

 

 

عشق يعني

 

صبر يعني انتظار

 

 

عشق يعني حسرت شب هاي گرم

عشق يعني ياد يک روياي نرم

 

 عشق يعني يک بيابان خاطره

عشق يعني ديوار بدون پنجره

                                                                                

عشق يعني گفتني با گوش کر

عشق يعني ديدني با چشم کور

        

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت     

عشق  يعني  آخر  خط  بهشت

  

 

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق  يعني  آبي  بي  انتها  

                                                                                                 

عشق يعني يک سوال بي جواب

عشق يعني راه رفتن توي خواب

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 مهر1386 توسط عليرضا

برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم 
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
 رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود

 

 من رفتم تا با کسی بمانی که تو دوستش داری نه من




نوشته شده در تاريخ جمعه 13 مهر1386 توسط عليرضا

تو با من اينگونه نكن

بانگاهم به گل گفتم:از تو زيباتر چيست؟

 

 گفت زندگي ، زندگي كردم ديدم زيباست ، اما بي وفاست

 

 به زندگي گفتم از تو زيباتر چيست؟

 

گفت :عشق ، عاشق شدم ديدم زيباست ، امامي سوزاند

 

به عشق گفتم: اين چه رسميست ازتو زيباتر كيست ؟

 

گفت:دوستي ،ياري جستم ودر اوج زيباييها غرق شدم

 

وتو را براي دوستي انتخاب كردم، (تنهائي )

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 مهر1386 توسط عليرضا

به بودني از جنس گل مي انديشم

  سرما دلم را می لرزاند.

حسی آشنا به سراغم می آید با خاطراتی که بایگانی شده بودند در پس ذهنم.

هر چه زمستان نزدیک تر می شود، دلم بیشتر می لرزد از ترس. ترس از حسی شناخته شده،

موهبتی که روز هایی را از آن پر بودم و حالا می ترساندم. ترس یک از دست دادگی همیشگی.

دلم بیشتر می گیرد از خاطراتی که ناخواسته با سرما و باران به ذهنم هجوم می آورند.

دست های همیشه سردم را در جیب هایم پنهان می کنم و این حس لعنتی را در دل.

نمی خواهم یادم بیاید زمستان را برای چه دوست می داشتم...

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 مهر1386 توسط عليرضا

برگ وپاییز

بگذاريد سرنوشت خـــود را با با      ران دل بي پروايم گويا كنم،


من برگ پاييزيی بيش نيستم ، ار شاخه ی درختی تنها تر از من جا مانده ام.

کسی نیست جای من تا لمس كند سختی این را که برگ پائيزي باشد .

                                                                       
 آری  من برگ پاييزي ام و دلم می خواهد که بمانم

 اما دریغا که باد با هياهوي بي دريغش بي آنكه به تنهايي من دل سوزاند مرا با خود خواهد برد


آري با خود خواهــد برد نه به جايي آشـــنا بلكه به جايي دوردست و غريب .


مي برد مرابه كوچه هاي تنهــــايي و می برد مرا به اوج سرگردانی

اماكاش تو قبل از هیاهوی باد بیایی و دستان پر مهرت را به سویم دراز کنی 

و مرا با گرمي قلبت نوازش کنی ،

تا ديگر هيچ در كوچه هاي تنهــايي خسته و گريزان نباشم تو مهربان ميتواني!    

بايد كه بتواني ، بي شك تمام اميد من  قلب رئوف توست.


كمكم كن تا دريابي كه چقدر دوري و غربت من كشنده است.

 من با تو در پائيز




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 مهر1386 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin