ميان اينهمه شعر... ترانه... غزل... غزل... غزل...
تنها تو را زمزمه میكنم...در شبی كه خواب، سبكتر از شاپركی،
به طنين صدايت، به يك پلك برهمزدن تو به لبخند، بر باد رفتهاست
. آغوشت اندك جايی برای زيستن، اندك جايی برای مردن* نبود...
كه وسيعترين دشت آرامش، عميقترين دريا برای پركشيدن و رفتن...رفتن...
بودهباشد، برای من كه ايمان نياوردم هرگز، به همهی آن فصلهای سرد...
آغاز شده و نشده. فردا اول دیماه است و دستهايم... سيمانی نبوده،
از هميشهی آن سالهای دور حتی؛ جوجه كبوترانی
كه در سخاوت بیريای دستهای تو مشق پرواز میكردند...
حالا... دلتنگ يلدای چشمهای تو كه سياه نيست،
دستهايم بر شيشه مینويسد طولانیترين غزلها را...
كه از نگاه تو آغاز میشود...

![]()
دلم گرفته برايت... بهار زندانی!
چرا برای دلم يك غزل نمیخوانی؟
غزل بخوان كه بميرد ميان سينه من
غم سكوت خيابان - غمی كه میدانی-
و بغض پنجره بشكن، ببين چه كرده غمت
به اين دو وادی وحشت، دو چشم بارانی
بيا غزل به فدايت! درانتظار توام
بيا صفای تبستان! تب زمستانی!
ببر مرا به نگاهي، ببر مرا گم كن
نشان نمانده برايم... خودت كه میدانی
بيا كه پر زند از دل به موج چشمانت
كلاغ شب زده يعنی غم پريشانی
و باورت بكند بار ديگر اين دل من
- دل شكستهی ساده، دل دبستانی-
خوابيدي بدون لالائي و قصه
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب ، گل هاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرت و نمي سوزونه
جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه
ديگه بيدار نمي شي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني
رفتي و آدمك ها رو جا گذاشتي
قانونه جنگلو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهريوني
تو تو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود به جاي ديگه
اونجا كه خدا برات لالائي مي گه
مي دونم ، مي بينمت يه روزدوباره
توي دنيائي كه آدمك نداره
![]()
رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي
به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي
مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم
تو خود از هرکسي بهتر از احساس من آگاهي
نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را
گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي
غزل هايم زماني روي لب هاي تو جاري بود
ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي
دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم
تو هم سر مي زدي آن روزها از کوچه ها گاهي
برو هر جا که مي خواهي برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي
از اينجا مي روم تنها مرا ديگر نخواهي ديد
نخواهم برد در اين راه با خود هيچ همراهي
|
| ||||
|
yek roz nazdiki va roze digar dor yek roz mehrabani va roze digar sang del yek roz ba mani va roze digar bedune man va man yek roz ashegham va roze digar asheghtar kheli doset daram ay kash hame parvaneha dashteshono payda konanad | ||||
طعم بودن تو طعم دعا های صمیمانه ای بود که از ته قلب می کردم ،
طعم آرزو هایی که احساس می کنم دنیا آمدن من فقط برای دیدن مرگ آ نها بود
و اکنون از آن همه رویا ، از آن همه دعا از آن همه آرزو تنها یک دعا ،
یک رویا و یک آرزو برایم باقی مانده است
گاهی دلم می خواست با کسی حرف می زدم گاهی دلم می خواست تنها نمی بودم
نمی دانم چرا یاد من اینقدر زود از یاد تو رفت...
شاید من اشتباه کردم، شاید دل را به دل راهی نیست،
شاید چشمان همه سرد و بی روح است
اما نه ... من بار ها و بارها به چشم ها خیره شدم هیچ نگاهی تکیه گاه نبود،
هیچ نگاهی آرام و معصوم نبود ، هیچ نگاهی نگاهم را از نگاه بعد نگرفت ،
چشم هایم فقط خیره می شدند ، برق هیچ نگاهی مرا به میهمانی ستاره ها نبرد
و من در اعماق هیچ نگاهی آرامش پیدا نکردم جز نگاه تو ![]()

وقتی خورشید غروب می کرد و شب دامن سیاهش را بر سر آبی بی پهنای آسمان میکشید
وقتی ستاره ها یکی پس ز دیگری آمدن شب را نوید می دادند
و دوباره وقتی دلم برای بودنت تنگ می شد برای معصومیت نگاهت ...
به خودم می گفتم دلم به دلت خبر می دهد گرچه تو را نمی بینم
به خودم می گفتم شاید نباشی که حرف هایم را از نگاهم بخوانی
پس چرا دلم به دلت نگفت ؟ چرا هنوز تنهایم ؟
کاش دوباره می دیدمت ، کاش بار ها و بار ها می دیدمت
دلم برای بودنت تنگ است چرا که تو هیچ وقت نبودی ،
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم!
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند،
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد


