تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز


نشسته به انتظار عشقی سبز

در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود





















زندگی زیباست به شرط آنکه برای یک نفر زندگی کنی

                          مرگ زیباست به شرط آنکه برای یک نفربمیری

                                   تو زیبایی به شرط انکه برای یک نفر باشی

                               غم زیباست به شرط انکه برای یک نفر غمناک باشی

                            عشق زیباست به شرط انکه عاشق یک نفر باشی

                           یک نفر هم زیباست به شرط انکه فقط برای تو باشد

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

 

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد

نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد

می خواستم که در غم عشق تو سالها

فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد

می خواستم شبی به خیال تو تا سحر

دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد

می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان

عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد

می خواستم به خاطر تار شکسته ام

تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد

می خواستم که کاسه ای از شربت جنون

خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد

می خواستم به گوشه ی زندان انتظار

پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد

می خواستم به یاد غرور شکسته ام

آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد

می خواستم که نگذرم از آبروی ایل

ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد

می خواستم به شیب جنون زودتر رسم

یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد

می خواستم ز روزن غربال اعتماد

با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد

می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را

با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد

نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

شهر من

مي توانم خيال رخسارت را ببينم

 

بيا به شهر من تا باران را واقعي را ببيني

 

هر چند حال وروزم باراني است

 

ولي بازم بركه دلم خشك است وبي آب

 

و كوير دلم محتاج بارش باران توست

 

بيا با هم بباريم تا از بارش بارانمان

 

سيلي به وجود آيد و بشويد
بر تن زندگي هرچه دوري وبدي است

 

وفاصله ها را نزديك سازد

 

و كوير باورمان را بارور سازد

 

در شهري كه باران ميبارد

 

نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

پيوندي مبارك

 عشق لذت جستن است ودوست داشتن پناه جستن.

 عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن بينائي ميدهد.

 عشق در دريا غرق شدن ودوست داشتن در دريا شنا کردن است

 عشق تملك معشوق است ودوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

 عشق همواره با شك الوده است ودوست داشتن سراسر يقين است وشك ناپذير.

 عشق اگر پاي عاشق در ميان نباشد نيست.

 اما در دوست داشتن جز دوست داشتن ودوستی ، سومي وجود ندارد.

 

نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن .

 پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر.

 عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بده.

 بي رحم ترين كلمه "تنفر " است ... از بين ببرش.

 سركش ترين كلمه" تنفر" است ... با آن بازي نكن.

 خودخواهانه ترين كلمه " من " است... از آن حذر كن.

 ناپايدارترين كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر.

 

 با رفتن كاري درست نمي شه

نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

 

نامت چه بود؟ آدم


فرزندِ كي ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت


محل تولد؟ بهشت پاک


اینک محل سکونت؟ زمین خاک


آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.


قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک


اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک


روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق


رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه


وزنت؟

نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین


جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا 


شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک


شاکی تو؟ خدا


نام وکیل؟ آن هم فقط خدا 


جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه


تنها همین؟ همین و بس


حکمت؟ تبعید در زمین


همدمت در گناه ؟ حوای آشنا


ترسیده ای؟ کمی


زچه؟ که شوم من اسیر خاک


آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی


چه کس؟ گاهی فقط خدا 


داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...


ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!


دلتنگ گشته ای؟ زیاد


برای که؟ تنها فقط خدا 


آورده ای سند؟ بلی


چه؟دو قطره اشک


داری تو ضامنی؟ بلی


چه کس؟ تنها کس خدا 


در آخرین دفاع؟

نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

باغ مهربانی ام کجاست؟

 

از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست؟

 

از پرنده ی کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو

 

 گفت:کجاست؟

 

از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت: هیج کجا

 

از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس

 

 از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم از خودم پرسیدم ...

 

 موجی در درونم شعله ور شد، اشک در چشمانم لغزید،

 

 دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا و من بی اختیار

 

 سوی اشاره ی انگشتم را نظاره میکردم

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

معرفت نیست در این قوم خدایا مددی

                         تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

 

ای که پنداری خموشم در وداع دوستان


                        گر زبان شرم دانی هر نگاهم ناله ایست

 

 

به کدام مذهب است این ؟ به کدام ملت است این ؟

                        که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی ؟

نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

هر سر موی ترا جلوه ی ناز دگر است

 

                       نگهی سوی خود انداز که دیدن داری

 

 

 

 

کشته ی عشق شو ایدل که ز خس خوار تر است

 

                        هر که زین بهر سلامت به کنار افتاده

 

 

 

 

همچو مرغان آشیان گم کرده ام از جستجو

 

                      در میان خلق می گردم که یابم آدمی

 

 

 

 

هوای سیر گلشن مانده است و بال و پر رفته

 

                      هوسها کاش می رفتند با عمر به سر رفته

 

 

 

 

کم خریداری برای ما هنر باشد نه عیب

 

                      کی توان بهر کسادی طعنه بر گوهر زدن ؟

 

 

 

 

قربان آن بناگوش آن برق گوشواره

 

                      با هم چه خوش نمایند آن صبح و آن ستاره

 

 

 

 

گلی را باش بلبل ، که نقاب از رخ چو بگشاید

 

                      کند از شرم اول باغبان را از چمن بیرون

 

 

 

 

هیچ کاری بر نمی آید ز دست تنگ من

 

                       ورنه جنگی نیست دامان ترا با چنگ من

نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از دست حسود چمنش

نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

 

خدايا اگر تو درد عاشقي را مي كشيدي

تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي

اگر چون من به مرگ آرزو ها مي رسيدي

 پشيمان ميشدي از اينكه عشق را آفريدي

 

نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

مسافر جاده های دور

دارم از اين خانه ي خوب صميمي ميروم
با دلي تنگ از خيالات قديمي ميروم
شيشه ها دلتنگ من ... دل تنگ لبخند رفيق
با خيال بي خياليهاي ديرين ميروم
آمدم يک روز به سادگي بوي بهار
اين زمان ساده مثال بوي باران ميروم
سايه ي همسايه چتري بود بر طاق سرم
لطف او را در دل خود مي سپارم...ميروم
سر سپردم وقت تنهايي به ديوار سپيد
گفته بودم آمدم يک روز ...يک شب ميروم
سر نهادم روز آخر باز بر ديوار سرد
زمزمه کردم که اي ديوار دارم ميروم
دست من سبز از گل اختر دلم تنگ چمن
با نگاهي گس ز بوي شمعداني ميروم
پنجره ها بسته اند اي آفتاب بي رمق
باز کن زنجير از پايم که دارم ميروم

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط عليرضا| |


Design By : Night Skin