تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم

يكي بود يكي نبود

يه عاشقي بود، آخر عشق

اول عشق بود و امتداد عشق

در واقع تنها عاشق حقيقي، اون بود

سرچشمه عشق، مظهر عشق و نگاه عشق،

رد پاي عشق، عطر عشق و رنگ عشق ...

عشق ازش مي‌جوشيد و هر لحظه بر تمام هستي و كائنات مي‌ريخت

و همه چيز از بركت عشقش متبرك مي‌شد...

اما اون معشوقي مي‌خواست كه عشقش رو در اون بريزه و اون بشه تجلي عشقش

پس براي آشكاري عشقش و ابراز اون، تصميمي گرفت ...

تصميم گرفت كه معشوقي رو بيافرينه

معشوقي وفادار و درست پيمان

اون اينقدر عاشق بود كه همه چيز رو براي معشوقش آماده و مهيا كرد،

اما معشوق رو فقط و فقط براي خودش مي‌خواست

معشوق هم ادعا كرد عاشقه و وفادار

عاشق براي محك عيار عشق معشوقش، دست به امتحاني بزرگ زد

تا ادعاش رو آزمون كنه

پس معشوق رو براي مدتي از خودش دور كرد و اون رو به زمين فرستاد...

و اما معشوق بيچاره

اون به فطرت دنيا مبتلا شد و از ياد يرد...

اصلا عشق و عاشقي، عهد و پيمان از يادش رفت

و سرگشتگي‌اش، از غفلتش شروع شد

ريشه تمام مشكلاتش غفلت بود،

غفلت از معبودش، عشقش، سرورش، همه چيز و همه كسش

معشوق جاي خالي چيزي رو توي زندگي‌اش احساس مي‌كرد

اما نمي‌دونست اون چيه...

براي همين سعي مي‌كرد اين فضاي خالي رو

با هر چيزي كه بتونه كمي بهش لذت و آرامش بده، پر كنه

غافل از اينكه اون فضا، مكاني مقدس بود و به معشوقي مقدس اختصاص داشت

اون مكان اونقدر بزرگ بود كه تنها و تنها حضور عاشق مي‌تونست پرش كنه

پر ... پر ... پر...

پس هر چه پرش مي‌كرد تهي تر مي‌شد،

تهي از عشق و پر از بيهودگي

روز به روز تنها و تنها تر شد،

نه تنها، تنها شد، كه ضعيف و بيمار هم شده بود

آخه اون، روزي عهدي بسته بود و ادعايي كرده بود

و براي وفاي به عهدش به زمين اومده بود

و اما بشنويد از عاشق

اون دست روي دست نگذاشت،چون طاقت دوري معشوقش رو نداشت

اون هر لحظه با نگاهش معشوق رو دنبال مي‌كرد

و به هر شكل ممكن سعي مي‌كرد به يادش بياره كه بايد برگرده...

و بارها و بارها پيك‌هايي رو دنبال معشوق فرستاد

و نجواي عاشق از درون قلب معشوق به گوش مي‌رسيد كه مي‌گفت:

"
مهم نيست كه چقدر دور شدي و چقدر بي‌وفايي كردي، برگرد.

آغوش من هميشه به روي تو بازه و ملكوت من در انتظار ورود توست..."

اين قصه،ماجراي زندگي ما آدماست...

ماجراي بستن عهد و بي‌وفايي‌‌هامون

و اين ماجرا تا امروز ادامه داره...

فكر مي كني پاسخ شايسته به دعوت يگانه عاشق حقيقي

كه تنها و تنها حقيقت هستي است چي مي‌تونه باشه؟؟؟




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 دی1386 توسط عليرضا

آرزو دارم که چون خود مبتلا بينم ترا ..

در غم عشقي گرفتار بلا بينم ترا

افتي اندر دام آزار بتي آزارگر ..

پايبند چون تو ياري بيوفا بينم ترا

زلف افشان موپريشان ديده گريان سينه چاک..

داغدار جور ياري دلربا بينم ترا

دلشکن ياري ترا همچون تويي گردد نصيب..

تا ز جورش اشک و آهي بي بها بينم ترا

در کفش بفشارد و خونت بريزد همچو گل..

در رهش افتان و خيزان بينوا بينم ترا

اي خدا نشناس گردي آنچنان شوريده دل..

تا به درگاه خدا سر بر دعا بينم ترا

پيش چشمت نزد يارت محتشم گردد رقيب..

با رقيب او را قرين وز او جدا بينم ترا

تا که دادم را بگيرد از تو اي بيدادگر ..

لاجرم روزي گرفتار خدا بينم ترا




نوشته شده در تاريخ جمعه 7 دی1386 توسط عليرضا

فقط نگوكه دوستم نداري!!!!

چشمامو مي بندم وفقط تو رو ميبينم

تو خيالم فقط كنار تو ميشينم

فقط تو رو مي بينم كنار من نشستي

يه شاخه گل كنارم اون شاخه گل تو هستي

حرف سكوتم فقط حرف توست

تو ي قلبم پُراز جاي پاي زيبايِ ِ  توست

وقتي كنارت ميشينم تنهاييم تموم ميشه

وقتي ازت دور ميشم اشكهام سرازير ميشه

نميدونم تازه ديدمت يا سالهاست تو وجودمي

نميدونم تو هم منو ميبيني يا مثل بقيه مردمي

قلبم فقط به خاطر تو ميزنه

چشمام هميشه چشم به راه تو ميمونه

آغاز وپايان راهم فقط رسيدن به توست

كعبه عشقم فقط عبادت توست

راه رسيدن به تورو

طولاني ترين راه زندگيم مي دونم

كاش ميشد كوتاهترين راه رسيدن

به تو رو تو زندگيم بدونم

اي كاش خيلي راحت ميشد

تو رو ديد وبهت گفت كه دوست دارم

اما افسوس كه ازت دورم ونمي تونم

ساده بهت بگم عاشقتم ودوست دارم

ولي از اينجا ميگم عاشقتم

شايد از اينجا بشه گفت دوست دارم

نمي خوام بگي دوستم داري

نميخوام حتي  بگي عاشقمي

نمي خوام مجبور بشي

بگي منو قبول داري

يا حتي بگي با نظرم موافقي

فقط بگو كه من خواب نميبينم

يا بگو بيهوده به انتظارت نميشينم

آره فقط بگوكه منو مي بيني

يا اينكه به انتظارم ميشيني

براي من همين كه منو ببيني كافيه

حتي اگر بگي كه دوستم نداري ،

وجودت برام عاليه

دوست دارم تو دنيايي كه

تو وجود داري نفس بكشم

دوست دارم تو اون هوايي كه

تو تنفس ميكني آه حسرت بكشم

حالا تو بگو هر چي كه نگفتم بگو

هرچي كه دلت مي خواهد بگو




نوشته شده در تاريخ جمعه 7 دی1386 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin