تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز


نشسته به انتظار عشقی سبز

در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود





















عليرضا

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

نيمه شب است دلم گرفته و خواب به سراغم نمي ايد ، افکارم پريشان است ، زير لب زمزمه ميکنم :"دارم سخني با تو و گفتن نتوانم وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم..."

اري منم...سهراب!...من صدايت کردم...اخر اين درد نهان سوز دارد...وجودم را در هم مي شکند... به گوشي؟
تو گفتي:"کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ ، کار ما شايد اين است ، که در افسون گل سرخ شناور باشيم..."
مي دوني پيش تر گمان مي کردم معني اين ابيات را در يافته ام...اما چند روزي است که در افسون "شناسايي رازگل سرخ"شناورم...بگو ، تو هم حيراني و مبهوت...تو هم مي گويي عجب!او هم مثل من ، چه زود امد ...ما هم در حيرتيم...اخر چرا شما عاشقان گل سرخ اينچنين در افسونش شناور شديد که ديگر نتوانستيد به "سطح"بياييد ودر "عمق"سرخ ان غرق شويد ، تو هم با من موافقي سهراب؟نگو نه!اما مي داني ، ما که هنوز در افسون ان محصوريم از تو خواهشي داريم...ما مسافري داريم ، مسافر ما قبل از رفتن دلش گرفته بود ، عجيب دلش گرفته بود...خودش مي گفت:"گرفته تر از خزان دلم خزاني
نيست@ستاره بارتراز چشمم اسماني نيست..."با انکه هميشه مي گفت:"رفتار من عادي است"مي گفت:"نمي دانم چرا اين روزها از دوستان و اشنايان هر کس مرا مي بيند از دور مي گويد: اين روزها حال و هواي ديگري دارد...اري سهراب ما مي گفتيم : حال و هواي ديگري داري اما تومسافر ما را مي شناسي...او بزرگ بود و از اهالي...بگويم امروز؟!نه ، نه سهراب ، امروز ما هيچ قشنگ نيست ، امروز تو ، ديروز ماست...پس مي گويم:او بزرگ بود و از اهالي ديروز بود حرف اول نامش ، حرف اخر عشق بود!اري...او قيصر بود...!باورم نمي شود تا همين چند روز پيش مي گفتم:"هست"مي بيني ، باز هم بگو کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ...سهراب ، مسافر ما ايستگاه هفتم پياده مي شود ، نشاني اش اين است که هميشه لبخندي صميمانه بر لب دارد...وقار و متانت خاصي دارد ، بارش؟از تو چه پنهان سهراب ، که من ديده ام بارش چيست ، اخر مي داني شب بيست و يکم ماه رمضان بود که خوابي ديدم ، خواب ديدم بارش دو کيف چرمي بود ، يک کيف پر از کتاب ، يک کيف خالي...فقط يک مهر و تسبيح فيروزه اي و يک سجاده بود ، بعدا که خوابم را برايش گفتم ، گفت:"اري...اين تسبيح فيروزه اي را دارم..."نگفتم من مي دانم؟
راستي سهراب ، صحبت از اين چيزها شد ، اذان که شد خودت قبله را نشانم بده همان گل سرخي که ما همه دچارزيبايي انيم ، باري...او که ببيندت ، خواهد گفت:"اي شما ، اي تمام عاشقان هر کجا ، از شما سوال مي کنم ، نام يک غريبه را در شمار نام هايتان اضافه مي کنيد؟"مي گويد:"مرا زمان ملاقات افتاب رسيد..."اما نمي شد اين زمان ديرتر برسد...؟مي داني ، با خود خواهي ، پيوسته اين را از افتاب سوال مي کنيم...اما سهراب ، مطمئنم که حال ، خودش راضي است...اخر خودش هميشه مي گفت :"يک نفس با دوست بودن
همنفس@ارزوي عاشقاناين است و بس..."سهراب عزيز ، تو بايد خانه دوست را نشانش دهي...و در کوچه هاي پر عشق و مهتابي راهنمايش باشي...مطمئنم او هم دوست دارد ان کوچه را ببيند...اخر يکبار گفت:"اي کاش ان کوچه را دو باره ببينم ، انجا که نا گهان يک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابلاي خاطره ها گم شد..."اخر مي داني ، او هم عاشق بود و هر گز حذر از عشق نتوانست...نتوانست
اما اين مسافر مهربان و عزيز ما يک کار عجيب کرد ، از او بعيد نيست ، مگر خود او نبود که مي گفت:"گاهي از تو چه پنهان با سنگها اواز مي خوانم..."يا "اول نشستم خوب جورابهايم را اتو کردم ، تنها حدود هفت فرسخ در اتاق راه رفتم ، با کفشهايم گفتگو کردم ، و بعد از ان هم ، رفتم تمام نامه ها را زير و رو کردم"اري ، اغلب شوخي صميمي اي در گفتارش بود ، من فکر ميکنم مي خواست سرود رفتنش را هم با يک مزاح ، با يک کارعجيب بسرايد ، اخر مي داني ، او گذاشت و بي خدا حافطي رفت...ان روز ...ان روز شوم و تيره...وضع هوا خراب بود ، گفتند اسمان همه جا ابري است...بخصوص اسمان دلها...گفتند زمستان زود شروع مي شود داشتم به اينها فکر مي کردم که..."ناگهان ديدم سرم اتش گرفت@ سوختم خاکسترم اتش گرفت»حرفي از نامش امد بر
زبان@دستهايم ، دفترم اتش گرفت!"
"تا امدم با او خدا حافظي کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست"
مي گفتم:"اما اي کاش مي شد يک بار، تنها همين يک بار تکرارمي شدي ، تکرار..."
"اما حرفهاي ما نا تمام ، و نا گهان چه زود دير مي شود..."
مي داني؟حال که فکر مي کنم...مي بينم او چه عشقي بود!موسي ، جلوه کوه طور که تجلي دوست بود ، نعلين از پاي در اورد...اما او چنان عاشق بود که اتش طور نمي خواست ، او دانست موعد ديدار کجاست ، او خود او را مي خواست!براي ديدار او ، تنها کفش از پاي در اوردن کافي نيست ، او انقدر عجله داشت که جسمش را هم در اورد و به سمت قطار شتافت ، مي خواست فقط با نفس دوست به نزدش بشتابد ، سبک...مثل همان کيف حاوي مهر و سجاده و تسبيحش...
قبل تر مي خواستم بگويم به او بگو موفق شدي!اين عجيب ترين سرود نا سروده اش بود ، ولي حالا مي گويم نه!چندان هم عجيب نيست ، من هم باشم همين کار را مي کنم ، تو هم همين کار را کردي ، يادت مي ايد؟گفتي:"کفشهايم کو؟..."اما امان ندادي بياورم و رفتي...گرچه ديگر نياز به کفش نداشتي...
بال در اوردي و پرواز کردي ، اما شما اي شاعران!ايا بايد در همه ابعاد زندگي اين قدر عجيب باشيد؟!تو ، قيصر ، بهار ، مشيري و خيلي هاي ديگر...دلاورانه دردي را در وجود خود پذيرا شديد که فقط به اين شکل بتوانيد زود تر به مقصو دتان برسيد...چه عجله اي...عجب شجاعتي!چه همتي!

سهراب!دو و نيم بامداد است...لعنت بر اين زمان تا سر بر مي داري ، مي بيني تمام شد و تو حواست نيست! ولي حالا عجب ارامشي دارم ، نمي دانم  شايد صحبت با تو است که ارامم مي کند اما حالا مي دانم ان بالا در جمع دوستان و شاعران ، با هم صفايي مي کنيد! مي دانم به ما که گريه مي کنيم با خنده نگاه مي کنيد ، راستي...اشکها مي گويند که من مي توانم سلام همه مان را به او برسانم ، به خدا همه ارزويم...اما چه کنم که اين بار ، اين منم که بسته پايم! اما سهراب ، تو و دوستي خدا را تو به ان عزيز ماها ، برسان سلام ما را...

اما حرف اخر ...سهراب!سهراب عزيز!
ان اول اول که به سراغ مسافر ما مي روي مواظب باش...
نرم و اهسته برو!مبادا که ترک بر دارد چيني نازک تنهايي او...

نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني
حاضري دنيارو بدي فقط يه بار نگاش کني
به خاطرش داد بزني، به خاطرش دروغ بگي
رو همه چي خط بکشي، حتي رو برگ زندگي
قيد تموم دنيارو به خاطر اون مي زني
خيلي چيزارو مي شکني تا دل اونو نشکني
حاضري حرف قانون و ساده بزاري زير پات
به حرف اون گوش کني و به حرف قلب با وفات
وقتي بشينه به دلت از همه دنيا مي گذري
تولدِ دوبارته اسمشو وقتي مي بري
حاضري هرجا که بري به خاطرش گريه کني
بگي که محتاجشي و به شونه هاش تکيه کني
وقتي کسي تو قلبته يه چيز قيمتي داري
ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتي داري
حاضري هرچي بشنوي حتي اگه سرزنشه
به خاطر اون کسي که خيلي برات با ارزشه
حاضري هر روز سر اون با آدما دعوا کني
غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني
حاضري هر کي جز اونو ساده فراموش بکني
پشت سرت هرچي مي گن هيچ چي نگي، گوش بکني
حاضري که بگذري از مقررات و دين و درس
وقتي کسي رو دوست داري معني نميده ديگه ترس
وقتي کسي رو دوست داري صاحب کلي ثروتي
نذار که از دستت بره، اين گنج خيلي قيمتي...!

نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط عليرضا| |

 

همچو احساسی پاک و شیرین به جز کودکان در کجا سراغ دارین ؟ !

شايد از نگاهم فهميدي !

نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط عليرضا| |

سكوتم را به باران هديه كردم ..

تمام زندگي را گريه كردم…

نبودي در فراق شانه هايت …

 به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

با تو میشه دنیا رو دوست داشت...

با تو میشه تنها ئی و نفرت رو از بین برد.

با تو میشه از زنده بودن و زندگی کردن لذت برد.

با تو میشه عشق رو تجربه کرد ولی ...

بی تو دگر چه ..؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط عليرضا| |


Design By : Night Skin