نشسته به انتظار عشقی سبز
در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود
گنه كردم گناهی پر ز لذت كنار پيكری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه كردم در آن خلوتگه تاريك و خاموش در آن خلوتگه تاريك و خاموش نگه كردم بچشم پر ز رازش دلم در سينه بی تابانه لرزيد ز خواهش های چشم پر نيازش در آن خلوتگه تاريك و خاموش پريشان در كنار او نشستم لبش بر روی لب هايم هوس ريخت زاندوه دل ديوانه رستم فرو خواندم بگوشش قصه عشق: ترا می خواهم ای جانانه من ترا می خواهم ای آغوش جانبخش ترا ای عاشق ديوانه من هوس در ديدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه رقصيد تن من در میان بستر نرم بروی سينه اش مستانه لرزيد گنه كردم گناهی پر ز لذت در آغوشی كه گرم و آتشين بود گنه كردم میان بازوانی كه داغ و كينه جوی و آهنين بود (( فروغ فرخزاد )) بر عشق توام نه صبر پیداست نه دل بی روی توام نه عقل برجاست نه دل این غم که مراست کوه قافست نه غم این دل که تراست سنگ خارست نه دل عزیزم آن روز که نگاهم با نگاهت طرح دوستی ریخت و کلامت در اعماق وجودم و در گوشه ای از قلبم برای خود جای باز کرد از همان روز بود که تمام علاقه و دلبستگی هایم بسوی تو معطوف گشت. عزیزم ای کاش آنروز تو را ندیده بودم و این چشمانم کور بود حال اینکه تمام اینها بهانه ای بود برای دیدن تو و نمی دانم که با این دل بهانه گیر چه کنم که هر دم و لحظه بهانه تو را می گیرد. معشوقه ز عاشق خبری داشت دوست داشتم شبهایم در سرزمین خیال خویش تا صبح به زندگی فکر کنم ! به بودن با تو ای خدای من وصال یار: اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت ولی بی لطف و احساست چگونه ! شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟ تو معبود منی بگذار داد ازل بگیرم پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم تو دریائی و من تنهاترین مانده در باران تو فانوس رهم شو تا رهم رسد به ساحل در این بازار بی مهری به دیدار تو شادم تو شادم کن که سوز غم برآمد از نهادم تو می گفتی صدایم کن زسوز سینه هر شب صدایت می زنم اما رسی آیا به دادم !؟! از دستهايت نوشتم، كاغذ پر از بال و پر شد از چشـــــمهای تو گفتم، آيينه آيينــــهتر شد از چشمهايت... بماند! اين يك غزلمثنوی نيست! از دستهايت بگويم، شايد كمی مختصر شد دست تو هفت آسمان خواب... همراه، همدرد، همراز در هولخيز بيابان يعنی كسی همسفر شد عود است... سوزاند ــ با آن عطر عجيبش! ــ لبم را نزديك چشمم كه آمد، ابريشمی شعلهور شد دست تو تسبيح من شد... يا نور و يا نور و يا نور... آنقدر گفتم كه آخر، نفرين شب بیاثر شد دست تو يعنی نيايش، يعنی توسل به باران... وقتی غزل هم كم آورد... خالی كاغذ كه تر شد... عكس تو خواست كه نقاش كشد ماه كشيد وان دم ابروت رسيد از دل خود اه كشيد تار پود دل من را به دو ابروي تو بست طول بر زلف تو داد مهر تو كوتاه كشيد ز روي دلكشت انوار ماه ميريزد لبان سرخ تو لعل است و زان دم گفتن كلام در و زبرجد به راه ميريزد بر سر قبر من بنویسید: زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر فلبش جنب و جوشی بود ولی کسی بدان راه پیدا نکرد در زندگی احساس تنهایی مینمود ولی هرگز دل به کسی نداد خلاصه بنویسید: زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیارکسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی قلبت یه کلبه ساخته وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که دوست داره همیشه کنارت باشه بدنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یک روز تیره رو روشن کرد وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیارکسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از غصه بشکنه وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که دوست داره همیشه کنارت باشه بدنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یک روز تیره رو روشن کرد اينا رو نوشتم تا بدوني كه خيلي ها هستن كه تو رو دوست دارن ولي خبر نداري .... مي دونم باباي تو بهترين بابا بود ولي سرنوشت و تقدير اينچنين نوشت !!! عشق چيست ؟!؟ اين سئوالي هست كه منو درگير خودش كرده و شايد خيلي ها هم مثل من دنبال كلماتي واسه عشق هستن اينجا من هر چي كه توي اين مدت بدست آوردم و تونستم بنويسم يا جمع آوري كنم رو واستون گذاشتم و دوست دارم كه شما هم از اين مطالب استفاده خوبي برده باشين و خوشحالم اگه مطلبي باز از عشق اگه دارين توي نظرات واسم بنويسين ممنون مي شم ارادتمندتان عليرضا از گل پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من خوشبو تر از پروانه پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من زیباتر از شمع پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من سوزنده تر از عشق پرسیدم تو چیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم عشق یعنی مســـتی و دیوانگی عشق یعنی با جهـــان بیگانـــگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده هابا چشم تر عشق یعنی ســـر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوخـتن یا ساخـتن عشق یعنی زنـــدگــــی را باختن عشق یعنی دیــده بر در دوخـتن عشق یعنی در فراقش سوختن وقتي از عشق پرسيدم به من اين جوابو هم دادن كه: اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست اي توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش عشق ،تصوير جاوداني ماست يادگار تب جواني ماست با همين سادگي و بي رنگي عشق ،نقاش ماست ، ماني ماست : در زمين اين « سيا قلم » هايش طرح دنياي آسماني ماست عشق ، اين واژه ي به ظاهر گنگ به وضوح غم نهاني ماست خبر از جاي ما چه مي گيري ؟ عشق ،تمثيل لا مكاني ماست سمت خوبي ،دو كوچه مانده به دوست اين خودش ،بهترين نشاني ماست عشق ، چيزي است مثل يك لبخند كه نمودار مهرباني ما ست عمر بي عشق ما ، مصادف با : مرگ جانسوز و ناگهاني ما ست بايد از او مواظبت بكنيم عشق ، ميراث باستاني ماست گر به دريا افكند دريا خوش است گر بسوزاند در آتش،دلكش است اي خوشا آن دل،كه در اين آتش است تا ببيني عشق را آئينه وار آتشي از جانم خاموشت بر آر هر چه مي خواي ،به دنيا در نگر دشمني از خود نداري سخت تر عشق پيروزت كند بر خويشتن عشق آتش مي زند در ما و من عشق را در ياب و خود را واگذار تا بيابي جان نو ،خورشيد وار عشق هستي زا و روح افزا بود هر چه فرمان مي دهد زيبا بود عشق يعني حسرت شب هاي گرم عشق يعني ياد يک روياي نرم عشق يعني يک بيابان خاطره عشق يعني ديوار بدون پنجره عشق يعني گفتني با گوش کر عشق يني ديدني با چشم کور عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت عشق يعني گم شدن در لحظه ها عشق يعني آبي بي انتها عشق يعني يک سوال بي جواب عشق يعني راه رفتن توي خواب عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ عشق يعني خواستن له له زدن عشق يعني سوختن پر پر زدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي عشق يعني سراب عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر يعني انتظار عشق یعنی رازقی ، عشق یعنی مست گشتن از شمیم عشق یعنی آفتاب بی غروب عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ عشق یعنی آرزو ، یعنی امید عشق یعنی روشنی ، یعنی سپید عشق یعنی غوطه خوردن بین موج عشق یعنی رد شدن از مرز اوج عشق یعنی از سپیده تا سحر عشق یعنی پا نهادن در خطر عشق یعنی لحظه دیدار یار عشق یعنی دست در دست نگار عشق یعنی رقص آب و آینه عشق یعنی عقل شد مدهوش تو عشق یعنی مست در آغوش تو عشق یعنی لب به لب انداختن عشق یعنی جامه را انداختن عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار عشق یعنی اشتیاق و اضطراب عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه عشق یعنی یادگاری ، خاطره عشق یعنی لایق مریم شدن عشق یعنی با خدا همدم شدن عشق یعنی جام لبریز از شراب عشق یعنی تشنگی ، یعنی سراب عشق یعنی خواستن ، له له زدن عشق یعنی سوختن ، پر پر زدن عشق یعنی سالهای عمر سخت عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ عشق یعنی با خدایا ساختن عشق یعنی چون همیشه باختن ترسم زبودن با تو نيست ، ترسم از استوار نماندن عشق است ، مي آيم تا بگويم كه در انتهاي حزن از بين مي روم . اينگونه مي گويم به تو تا بداني كه چقدر تنهايم و تنها بودن را مي فهمي ! چون تنهائي ، شايد تو تنهائي را با خود مي تواني قسمت كني ولي من هرگز .... ! خدايا به فرياد عاشق نرس بلكه به داد عشق برس كه تنهاست و با خود مجنون را مجنون تر مي كند باور كن خداي من اين بودن با عشق را كه نبودني به من اعطا مي كند دوست ندارم صدائي از دل ، نگاهي از دل ، باوري از دل و شايد بودني براي دل پروردگارا بر ما ارزانی دار تا همواره با صلح و صفا و برادری و برابری بین همه ی انسانهای روی زمین در پرتو مهر و ایثارت سالم و پایدار باشیم هفت وادی عرفان عبارتند از: ۱- طلب ۲- عشق ۳- معرفت ۴- استغنا ۵- توحید ۶- حیرت ۷- فقر و فناء با زمـزمـه ات دوبـاره آهنگ بساز در بـاورمـان بـریــز مشـتـی اعجاز لبخند بزن سکوت شب را بشکن سمـفـونـی عشـق را از اول بنواز بر مزار ناباوریهای ذهنم نشسته ام... چه بغضي دارم امشب من... گویند شعر ایینه ی دل است لیک اگر گرد و غباری روی ان نشیند حيدر بابا ، ايلديريملار شاخاندا سللر، سولار شاقيلداييب آخاندا، قيزلار اونا صف باغليوب باخاندا، سلام اولسون شوکتوزه ، ائلوزه منيم ده بير آديم گلسين ديلوزه. حيدربابا ، کهليکلرون اوچاندا کول ديبينن دوشان قالخوب ، قاچاندا، باخچالارون چيحکلنوب آچاندا، بيزدن ده بير ممکن اولسا ، ياداله آچيلميان اورکلري شاد اله بايرام يئلي چارداخلاري ييخاندا، نوروز گلي ، قارچيچگي چيخاندا، آغ بولوتلار کوينکلرين سيخاندا بيزدن ده بير يادايليه ن ساغ اولسون دردلريميزقوي ديکيلسون داغ اولسون. . . . حيدربابا، شيطان بيزي آزديريب، محبتي اور کلردن قازديريب، قره گونون سرنوشتين يازديريب، ساليب خلقي بير-بيرينون جانينا! باريشيغي بلشديروب قانينا! گوز ياشينا باخان اولسا ، قان آخماز! انسان اولان خنجر بئلينه تاخماز! اما حيف ، کور توتدوغون بوراخماز! بهشتيميز جهنم اولماقدا در! ذيحجه ميز محرم اولماقدا در! حيدربابا غيرت قانون قاينارکن، قره قوشلار سنن قوپوب قالخارکن، اوسيلديريم داشلارينان اوينارکن، قوزان ، منيم همتمي اوردا گور، اوردان ايل ، قامتمي داردا گور! چي مي شد ؟ عاشق و معشوقها اي كاش بهم انقد شك نداشتن چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد می خواستم که در غم عشق تو سالها فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد می خواستم شبی به خیال تو تا سحر دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد می خواستم به خاطر تار شکسته ام تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد می خواستم که کاسه ای از شربت جنون خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد می خواستم به گوشه ی زندان انتظار پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد می خواستم به یاد غرور شکسته ام آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد می خواستم که نگذرم از آبروی ایل ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد می خواستم به شیب جنون زودتر رسم یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد می خواستم ز روزن غربال اعتماد با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد نيايش خدايا به من زيستني عطا كن كه درلحظه مرگ بربي ثمري لحظه ايكه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم. ومردني عطا كن كه بربيهودگيش سوگوار نباشم، بگذارتا آنرا من خود انتخاب كنم اما آنچنانكه تو دوست ميداري، خدايا چگونه زيستن را توبه من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت. خدايا رحمتي عطا كن تا ايمان نام ونان برايم نياورد قوتم بخش تا نانم راوحتي نا مم رادرخطرايمانم افكنم تا ازآنها با شم كه پول دنيا را مي گيرند وبراي دين كا رمي كنند نه ازآنها كه پول دين ميگيرند و براي دنيا كارمي كنند. اي خدا، ميدانم كه براي عشق زيستن وبراي زيبائي وخير مطلق بودن چگونه آدمي رابه مطلق ميبرد واخلاص يكتايي در زيستن يكتايي دربودن ويك تويي در عشق خدايا به هركس كه دوست ميداري بيا موز كه عشق از زندگي كردن بهتر است وبه هر كس كه دوست ترميداري بچشان كه دوست دا شتن از عشق برتر، خدايا مرا به ابتذال آرامش وخوشبختي نكشان، اضطرابهاي بزرگ غمهاي ارجمند وحيرتهاي عظيم رابه روحم عطا كن، لذتها رابه بندگان حقيرت بخش ودردهاي عزيز رابرجانم ريز، خدايا به من توفيق تلاش درشكست، صبردر نا ا ميدي، رفتن بي هموار، جهاد بي سلاح كاربي پاداش، فداكا ري درسكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان ايمان بي ريا، تنهايي درانبوه جمعيت ودو ست دا شتن بي آنكه دوست بداند روزي كن دنیا محدود است و آخرت نامحدود. دنیا محاط است و آخرت محیط. دنیا متغیر است و آخرت ثابت. دنیا کوچک است و آخرت بزرگ. دنیا محل تزاحم و تصادم و برخورد و اصطکاک است و آخرت وسیع و باز. دنیا تاریک است و آخرت روشن. از این رو آنچه سرمایه حیات و زندگی دنیاست نمی تواند سرمایه حیات و زندگی آخرت هم واقع شود زیرا چگونه ممکن است که مایه محدود برای نامحدود مفید باشد و ابزار و وسیله کوچک و محاط به کار چیزی که وسیع و بزرگ و محیط است بخورد، ولی سرمایه های آخرت علاوه بر آنکه سرمایه آخرت است سرمایه زندگی دنیا هم هست، زیرا نامحدود شامل محدود نیز می باشد و محیط، محاط را در بر دارد. سلام این عکس از نگاه هر کسی یک مفهومی داره دوست دارم تو هم نظر بدی ! چه مفهومی داره این عکس ؟ تو چه طوری می بینی و چه چیزی بهت می گه این تصویر ؟ ! ؟ ! اگر آن ترک شيرازی به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبا را من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را اگر دشنام فرمايی و گر نفرين دعا گويم جواب تلخ میزيبد لب لعل شکرخا را نصيحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پير دانا را حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري صلاح کار کجا و من خراب کجا ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دير مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دريابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بينش ما خاک آستان شماست کجا رويم بفرما از اين جناب کجا مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است کجا همیروی ای دل بدين شتاب کجا بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چيست صبوری کدام و خواب کجا الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دلها مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم جرس فرياد میدارد که بربنديد محملها به می سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشيد آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها حضوری گر همیخواهی از او غايب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنيا و اهملها يا رب ز چه اين دل به چنين حال فکندي رســـــواي جهانم بنمودي و در آخر تا چشم گشودم به جهان، جز تو نديدم لبريز بشد دل زغـــــم عشق تو يارب اين دل نه سزاوار چنين جور و جفا بود آخر چه کنم تا به وصــــــــالت برساني يا رب نظر کن به من بــــــــــال شکسته امــــــــّيد به لطف و کرم و مهر تو دارم تو برترِ برترين و رحمــــــان و رحيمي يک جـرعه ببخشاي به لب تشنه وصلت بهاری داری از وی بر خور امروز که هر فصلی نخواهد بود نوروز گلی کو را نبوید آدمی زاد


![]()
و نمی توانست تصویر تو را به قلبم بفرستد.![]()
ای کاش عشق و عاشقی اثری داشت

![]()


![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا
زير لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگين تبسم كاشتن
عشق ، آزادي ، رهايي ، ايمني ؛ عشق زيبايي ، زلالي ، روشني
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب
در ميان اين همه غوغا و شر ؛ عشق يعني كاهش رنج بشر
اي دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن
عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي
گاه بر بي احترامي ، احترام ؛ بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد ؛ آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن
عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست
شعرهاي خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان
« سالك » آري ، عشق رمزي در دل است ؛ شرح و وصف عشق كاري مشكل است
عشق يعني شور هستي در كلام ؛ عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق یعنی نغمه های هایده
عشق یعنی لحظه های بی قرار![]()
![]()



![]()

ساعتها گریسته ام بدون اشک....
چیزی از دلم دارد آرام آرام سفر میکند...
چیزی در دستم دارد قطره قطره ذوب میشود و از لابه لای انگشتان لرزانم میگریزد...
نگاهم دیگر به سوی کسی نیست...به زمین مینگرم و رد پایم...
چند روزیست که دیگر سایه ام را به دنبال خود نمیبینم...
انگار سایه ام از خستگی جان داد و من نفهمیدم...
چقدر زود دیر میشود...
گهي سرخ و گهي سنگين...
گهي تر ميشود چشمم...
گهي مبهوت بر يک واژه ي غمگين...
دلم در دست سرد دلهره ... ترسيده از فردا...
چه معصومانه ميکوبد...
لبان داغ وحشت را چه بي ترديد ميبوسد...
دل من به حال اين دل ترسيده از فردا چه ميسوزد...
چه حالي دارم امشب من...
گهي سرد است و گه تبدار...
مثال مرده ي آويخته ام بر دار...
صدايي نيست جز اين ساعت ديوار...

و ان را کدر سازد محتاج صیقل خواهد شد
سقف اعتمادامون كاش انقدر ترك نداشتن
چي مي شد دست من و تو هميشه تو دست هم بود
از ما هرچي كه مي گفتن واسه ي عاشقي كم بود
چي مي شد بي التماسم تو مي اومدي به خونه
چي مي شد دلت مي دونست كه بايد پيشم بمونه
چي مي شد مي سوخت دلامون واسه التماس سيبا
چي ميشد دنيا رو يك شب بسپاريم دست غريبا
چي مي شد من رو تو يك شب ببري به زير بارون
حتي به قيمت مرگ عزت و آبروهامون
كاش براي كشتي عشق يكي از ما ناخدا بود
كه مي رفتيم اونجا غير ما فقط خدا بود
چشماي ناز تو اي كاش يه ضريحي داشت طلايي
انقد دورش مي گشتم كه نشه پيداش جدايي
كاشكي يادمون نمي رفت عهدامون بدون علت
واسه ي دفاع از خود دست نمي زديم به تهمت
كاشكي عهدامون نمي شكست با يه اتفاق ساده
به دليل اينكه آدم توي اين دنيا زياده
كاش براخاطره خيسه
گفته بودم كه دل من براي اون مي نويسه
يادته واست نوشتم روي صفحه هاي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
گفتي تنها راهه پرواز ولي آسمون چه دوره
واسه تو كاري نداره كه دسات مثل بلوره
كي ميگه سرماي بهمن واسه باريدن برفه
ايراد از عشق من و توست كه همش اسير حرفه
نگرانم واسه اون روز كه بازم تازه شه داغم
ونم يه روز نزديك نمي ياي ديگه سراغم
من خودم ديدم ستاره نور نداره بي فروغه
تو اصن دوسم نداشتي هر چي كه گفتي دروغه
هنوزم عاشقتم جون چشات جون دريا
وليكن يادت بمونه خوب من و گذاشتي تنها
مي خواد دعاهاي ما واسه همديگه بگيره
يكي از ما با شهامت واسه اون يكي بميره
قدر بين دلا و حرفهاي ما اختلافه
اين روزها درد غريبي مي كنه ما رو كلافه
چي ميشه با هم بسازيم يه روزي يه شهر تازه
بدون اينكه بگيريم از كسي حتي اجازه
يادگاري بنويسيم كاش رو گلبرگاي قرمز
بنويسيم كه عزيزم هر جا باشم بي تو هرگز
كاش نشه زندگيامون يه روزي اسير تكرار
و يادت مي ياد عزيزم گفتي به اميد ديدار ؟

![]()




روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري
روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره
از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره
تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري
هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري
حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي
تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي
تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره
نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره
تو مگه قسم نخوردي ...
اين قسمت و تقدير بدين فال فکندي
شور و شرر و نار بدين حال فکندي
از دولت تو جز غم هجران نخريدم
بشکست دلم، از تو صدايي نشنيدم
پژمرده شد اين دل که پر از مهر و صفا بود
دل را که لبالب زتو امّــــــــــيد وفا بود
بگشاي تو اين در که به رويم شده بسته
خواهم به وصـــــالت برسم با تن خسته
بخشنده ترين بنـــــــده نوازي و کريمي
از بــــــاده عشقت که جوادي و عظيمي






چو هنگام خزان آید برد باد
| Design By : Night Skin |






