
سلام دوستانم من از این به بعد هر ماه
۷ روز توی تبریز هستم
به خاطر همین کمتر می یام ببخشید
ولی بدونین که این وبلاگ متعلق به همه دوستای
خوبم هستش دوستتان علیرضا ![]()

فقط دوستان نظر یادتون نره این دفعه نظرتون رو راجع به خودم بگین
خواهش می کنم ![]()
در میان کوچه های خلوت تنهایی خودم به دنبال کلمه ای میگشتم که نامه خود را با آن آغاز کنم تنها کلمه ای که به فکرم رسیدسلام بود![]()
سلام![]()
سلامی به گرمی محبت وجودت و به پاکی و زلالی چشمانت .
آری می خواهم بنویسم از دل غم انگیز خودم که با آسمان شهرش یکدل شده و زار زار گریه می کند و اشک می ریزد.![]()
اری از همان لحظه دیدار بود که تمام وجودم را به تسخیر دراوردی
و مرا مجنون خود کردی پس بدان که همیشه دوستت خواهم داشت .
می نویسم از نیمه شبی که تنها و دل شکسته پناه به زانوان غم می برم تا سری سنگین از افکار تو را روی آن بگذارم . سری را که دیگر یاری و مقاومت در مقابل افکار تو را ندارد .![]()
بیا و بار دیگر بگذار که نسیم دلگشای نفست را احساس کنم
بیا و بر تمام زخمهایم مرحمی از عشق و مهربانی باش .![]()
و ای نازنین :من شب را در سکوت و سکوت را در بستر برای اندیشیدن به تو دوست دارم![]()
و عشق را در امید و امید را در تو و تو را در قلب و قلبم را به خاطر طپیدن برای تو دوست دارم و وجودم را به خاطر ![]()
عشق تو دوست دارم . ![]()
ای کاش اینا همش یه خواب بود و میشد فراموشت کرد ولی افسوس..... ![]()
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
![]()

من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعن
پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .
بنابراین:
هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.
ای عشق من ، ای عزیزترینم:
چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی .
پس:
برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.
بنابراین:
قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :
تو بنویس توی نظرات وبلاگ واسم دوست عزیز ![]()
![]()
خدايا به من زيستني عطا كن كه درلحظه مرگ بربي ثمري لحظه ايكه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم ومردني عطا كن كه بربيهودگيش سوگوار نباشم، بگذارتا آنرا من خود انتخاب كنم اما آنچنانكه تو دوست ميداري، خدايا چگونه زيستن را توبه من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
![]()
خدايا رحمتي عطا كن تا ايمان نام ونان برايم نياورد قوتم بخش تا نانم راوحتي نا مم رادرخطرايمانم افكنم تا ازآنها با شم كه پول دنيا را مي گيرند وبراي دين كا رمي كنند نه ازآنها كه پول دين ميگيرند و براي دنيا كارمي كنند.
![]()
اي خدا، ميدانم كه براي عشق زيستن وبراي زيبائي وخير مطلق بودن چگونه آدمي رابه مطلق ميبرد واخلاص يكتايي در زيستن يكتايي دربودن ويك تويي در عشق
خدايا به هركس كه دوست ميداري بيا موز كه عشق از زندگي كردن بهتر است وبه هر كس كه دوست ترميداري بچشان كه دوست دا شتن از عشق برتر،
![]()
خدايا مرا به ابتذال آرامش وخوشبختي نكشان، اضطرابهاي بزرگ غمهاي ارجمند وحيرتهاي عظيم رابه روحم عطا كن، لذتها رابه بندگان حقيرت بخش ودردهاي عزيز رابرجانم ريز، خدايا به من توفيق تلاش درشكست، صبردرنا ا ميدي، رفتن بي هموار، جهاد بي سلاح كاربي پاداش، فداكا ري درسكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان ايمان بي ريا،
تنهايي درانبوه جمعيت ودو ست دا شتن بي آنكه دوست بداند روزي كن
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت
درويش نمیپرسی و ترسم که نباشد
انديشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پيداست از اين شيوه که مست است شرابت
تيری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه کند رای صوابت
هر ناله و فرياد که کردم نشنيدی
پيداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از اين باديه هش دار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت
تا در ره پيری به چه آيين روی ای دل
باری به غلط صرف شد ايام شبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
يا رب مکناد آفت ايام خرابت
حافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندين غريب
خفته بر سنجاب شاهی نازنينی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب
ای که در زنجير زلفت جای چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب
مینمايد عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب
بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب
گفتم ای شام غريبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريب
گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب
سر در گم از شبانه هاي بيخوابگي به دنبال تو مي آيم در تابوتهاي خاطره… كه غسل تعميد را فراموش كردند
تا لذت گناه تا هميشه بر دوش كودكي هايم باشد
من با اين سن…هنوز گوشه اي از اتفاق بودنم را باور ندارم…سكانسهاي ناتمام در زندگيم كم نبوده است اما هيچ كدام سر دردآور تر از ليوان اب در پشت شيشه هاي ياس نبوده است
بي شك نمي داني كدامين ذهن از سردردهاي دائمش لذت مي برد زيرا تنها با سردرد است كه آن گوشه ي اتفاق بودن را فراموش مي كني
تقدير نوعي دست نوشته ي خاك خورده است كه ما هر 2000 سال يك بار مي آييم تا در لباس جديدي اتفاق بيفتيم…و خودمان را با روياهاي صادقه دور بزنيم تا نفهميم كه در فواصل كوتاه بودنمان جدا از تكرار … بيشتر از اين كه هستيم عمر نمي كنيم
من هميشه در پي توام حتي در خواب رهايت نمي كنم زيرا در عمق روح من طنابي وجود دارد كه از تار عنكبوت هم چسبنده تر است
پس خيال دور شدن را از سرت بيرون كن
من تا اخر اين فواصل با تو مي آيم
و در فاصله ي بعدي باز به تو مي رسم درست در همين لحظه.
تابوتهاي پوسيده ي نو آوري را رها كن
زندگي در تداوم رنج است…يك ان كه بدون رنج زندگي كني مي فهمي حيات تو به همين فكرهاي پوسيده ي روزانه ات بستگي دارد بدون رنج شور بختي شادمانه اي را تجربه مي كني كه سر از چاه تنفر در مي اورد
به تغييرات كوچك دوروبرت نگاه كن
قدت كوتاه تر مي شود اما هنوز اميد داري
اندامت نحيف تر مي شود اما هنوز تميد داري
موهايت ريزش پيدا مي كند اما هنوز اميد داري
دندانهايت عاریه مي شوند اما هنوز اميد داري
پاهايت واريس مي گيرند اما هنوز اميد داري
آمارهاي مرگ و مير در اثر مصرف مشروبات الكلي و سيگار بالا مي رود اما هنوز اميد داري دوستهايت رهايت مي كنند تا در انزوا بپوسي اما هنوز اميد داري
خانواده ات از تو قطع اميد كرده اما تو هنوز اميد داري
معشوقه ات در بستر هم خوابگي كس ديگري در اوج لذت آه مي كشد…بي تعلق به گذشته اش … اما تو هنوز اميد داري دور تسلسل زايشها و مرگها با تو و بدون تو تكرار مي شوند و تو هيچ كاره اي اما هنوز اميد داري هر روز كه به بلوغ فكريت نزديك تر می شوی دوز قرصهاي خواب و سردردهاي كوفتيت بالا مي رود اما تو هنوز اميد داري
جامعه هر روز به بهانه هاي جديدالتاسيس تحقيرت مي كند اما تو هنوز اميد داري
به فكرهاي خود هم شك مي كني انگار با واقعيات موجو در تناقضند بي هيچ شباهتي با فواصل قبلی … اما هنوز اميد داري مي تواني به من بگوئي به چه اميد داري؟
اين سوالي است كه وجه كمكيه به زور زنده داشتن آدم هاست.
اميد كلمه اي كه در تشابه اش با آرزو كمتر كسي شك مي كند
اما اميد كجا و آرزو كجا دو كلمه كه حتي در ساختار ذهني خواننده هم به جاي هم كمتر كاربرد دارد آرزو را اين طور تعريف مي كنيم:چيزي كه با تمام وجود در طلب آن هستيم
و اميد نيرويي كه به ظاهر انگيزاننده اي براي رسيدن به آرزوست در حالي كه وسيله اي دروغين براي زنده نگهداشتن ماست مانند دستگاه اكسيژن براي يك بيمار مبتلا به نمي دانم چيچيك فلان پزشك صده ي 18 بعد از فواصله ممتد متصل به عصر حاضر ميلادي
مي بينيد حتي در اينجا هم شان انسان رعايت نمي شود ..اولين شرط احساس برتري نسبت به ساير موجودات چيست؟؟تفكر؟؟علم؟؟
ازكجا مي دانيد كه نهنگ فكر نمي كند اشرف مخلوقات است؟
هميشه اين خود ما هستيم كه در ذات خود و در فکر خود بهترينيم
همانطور كه گنجشك مادر فكر مي كند براي جوجه هايش بهترين مادر است
ديد ما مدام تغيير مي كند چه اگاهانه و چه نا اگاهانه
يادتان هست كودكي در شيطنتهاي كوچك روزمره مان شكل مي گرفت و اكنون هر كدام از ما شيطاني در وجودمان داريم كه ظلم و گناهان او را به پاي تقدير مي گذاريم و با اميد به چيزهاي موهوم پيش ساخته ادامه مي دهيم…يكي له مي شود..ما ادامه مي دهيم…يكي اميدش خورد مي شود ما ادامه مي دهيم…يكي ديوانه مي شود ما ادامه مي دهيم…يكي گونه اش با سيلي سرخ است ما ادامه مي دهيم…يكي………. تا آخرين نفس به حول و قوت اللهي شيطان ذاتمان پيش مي رويم تا وقفه ي بين فواصل …انتقال روح براي اف-ديسك مجدد و پارتيشن بندي جديد با حذف كليه ي حوادثي كه در اين فاصله رخ داده است…تو در اخرين ثانيه قبل از اين انتقال به كدام گناه خود فكر مي كني؟
من به تو فكر ميكنم.
در منی و اينهمه زمن جدا
با منی و ديده ات بسوی غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غير
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی كه بی خبر زمن
بركشی تو رخت خويش ازين ديار
سايه توام بهر كجا روی
سر نهاده ام به زير پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه بر گزينمش بجای تو
شادی و غم منی بحيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بی خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستنی است؟
ديدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر بخواب ها به بينمت
غنچه نيستی كه مست اشتياق
خيزم وز شاخه ها بچينمت
شعله می كشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.
در سراچه غم نهان تو
عاشق و معشوقها اي كاش بهم انقد شك نداشتن
سقف اعتمادامون كاش انقدر ترك نداشتن
چي مي شد دست من و تو هميشه تو دست هم بود
از ما هرچي كه مي گفتن واسه ي عاشقي كم بود
چي مي شد بي التماسم تو مي اومدي به خونه
چي مي شد دلت مي دونست كه بايد پيشم بمونه
چي مي شد مي سوخت دلامون واسه التماس سيبا
چي ميشد دنيا رو يك شب بسپاريم دست غريبا
چي مي شد من رو تو يك شب ببري به زير بارون
حتي به قيمت مرگ عزت و آبروهامون
كاش براي كشتي عشق يكي از ما ناخدا بود
كه مي رفتيم اونجا غير ما فقط خدا بود
چشماي ناز تو اي كاش يه ضريحي داشت طلايي
انقد دورش مي گشتم كه نشه پيداش جدايي
كاشكي يادمون نمي رفت عهدامون بدون علت
واسه ي دفاع از خود دست نمي زديم به تهمت
كاشكي عهدامون نمي شكست با يه اتفاق ساده
به دليل اينكه آدم توي اين دنيا زياده
كاش براخاطره خيسه
گفته بودم كه دل من براي اون مي نويسه
يادته واست نوشتم روي صفحه هاي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
گفتي تنها راهه پرواز ولي آسمون چه دوره
واسه تو كاري نداره كه دسات مثل بلوره
كي ميگه سرماي بهمن واسه باريدن برفه
ايراد از عشق من و توست كه همش اسير حرفه
نگرانم واسه اون روز كه بازم تازه شه داغم
ونم يه روز نزديك نمي ياي ديگه سراغم
من خودم ديدم ستاره نور نداره بي فروغه
تو اصن دوسم نداشتي هر چي كه گفتي دروغه
هنوزم عاشقتم جون چشات جون دريا
وليكن يادت بمونه خوب من و گذاشتي تنها
مي خواد دعاهاي ما واسه همديگه بگيره
يكي از ما با شهامت واسه اون يكي بميره
قدر بين دلا و حرفهاي ما اختلافه
اين روزها درد غريبي مي كنه ما رو كلافه
چي ميشه با هم بسازيم يه روزي يه شهر تازه
بدون اينكه بگيريم از كسي حتي اجازه
يادگاري بنويسيم كاش رو گلبرگاي قرمز
بنويسيم كه عزيزم هر جا باشم بي تو هرگز
كاش نشه زندگيامون يه روزي اسير تكرار
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
باور کنید علیرضا بی وفائی رو بلد نیست 
سلام دوستانم یک سئوال دارم ؟
کی عشق رو توی چشمای دیگری دیده ؟ ![]()
اگه دیدین بگین به من که چه جوری بود ؟ ![]()
و شما چه احساسی پیدا کردین وقتی اون فرد رو می دیدین ؟
و اگه ندیدین فکر می کنین چه جوری هستش عشق وقتی توی چشمها بیداد می کنه ؟ ![]()
یا من اشتباه می کنم این جور چیزی وجود نداره ؟ !!!!
![]()
















