حرفهايی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود
نمی گوييم.
و حرفهايی است
برای نگفتن ؛
حرفهايی که هرگز
سر به ابتذال گفتن
فرود نمی آورند.
حرفهای خوب و ماورايی
همين هايند !
و سرمايه ی هر کسی
به اندازه حرفهايیست
که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی قرار و
طاقت فرسا
که همچون
زبانه های بی تاب
آتشند.......
شو کینگ :
میان دانستن و دریافت کردن فاصله زیادی است.
دانستن دشوار نیست اما دریافت کردن دشوار است.
***
جی.پی.واسوانی
هرکس همان گونه است که فکر می کند پس مراقب افکار خود باشید .
ذهن همچون ساعتی پیوسته درحال کار کردن است و باید هر روز با اندیشه های
خوب آن را کوک کرد .
گوته:
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .
***
یوستین گوردر « راز فال ورق »:
زندگی بخت آزمایی بزرگی است که فقط بلیط های برنده را می توان دید
ضرب المثل سانسکریت
درختان بارور خم می شوند و مردان بزرگ متواضع میگردند،
اما شاخه های خشک و مردم نادان می شکنند وخم نمی شوند.
***
ک.گ.یونگ:
انسان وقتی تمام عیار، وحدت یافته، آرام، بارور و شادمان می شود
که فرآیند فردیت کامل شود، وقتی که ؛ خودآگاه و ناخودآگاه او بیاموزند
در صلح و صفا با هم زندگی کنند و مکمل یکدیگر باشند.
سقراط :
هرکسی که بداند که نداند از همه داناتر است یک چیز را خوب می دانم
و آن این است که هیچ نمی دانم هر که بداند درست چیست،
دست به نادرست نمی زند
***
نیچه :
ما در رویدادهای زندگی خود نقشی نداریم، اما در اینکه چگونه آنها را تعبیر کنیم، مؤثر هستیم.
***
جبران خلیل جبران « نامه های عاشقانه یک پیامبر :
نفرت به همان اندازه دوست داشتن ، خوب است . یک دشمن می توان به خوبی یک دوست باشد . برای خود زندگی کن، زندگیت را بزیی،
سپس به راستی دوست انسان خواهی شد .
شو کینگ :
میان دانستن و دریافت کردن فاصله زیادی است.
دانستن دشوار نیست اما دریافت کردن دشوار است.
***
گواتما بودا :
هستي ما به ناپايداري ابرهاي پاييز
تماشاي تولد و مرگ موجودات
همچون نظاره شعلههاي آتش
يك عمر مانند جرقه رعدي در آسمان
چون سيلابي پر شتاب و روان
از سراشيبي كوهي
لحظه ها را با تو بودن درنگاه تو شكفتن حس عشقو در تو د يدن
مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن تا هميشه تو رو خواستن
مثل تشنگيه يه آبه
اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم
اگه اسممو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تومي موندي همه دنيا رو مي بردم
بي تو اما سر سپردن بي تو وعشق تو بودن توغبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم
اگه اسممو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تو مي موندي همه دنيا رو مي بردم
توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه اي نيست توي قلب من عزيزم هيچ كسي جائي نداره دل عاشقم به جز تو هيچ كسي رو دوست نداره
اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم
اگه اسممو مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم اگه با من تو مي موندي همه دنيا رو مي بردم
اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم
لحظه ها را با تو بودن
لحظه ها را با تو بودن ........
براي ديوانه نويسي هاي شبانه ام …بهانه اي جز گلايه از تو ندارم
آيا مگر مي شود در اين روزها كه مرا به هزاره اي بودن عشق به مسلخ تمسخر مي كشند دليل عاشق بودنم را كتمان كنم؟
آري به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالي چشمهاي خيس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…
آنقدر دور شدم كه ديگه انگار توان برگشت را ندارم
تاب شروعي دوباره و خواندن سرود زندگي را
در همان سالهاي جواني عشق را از دست دادم
مي دانم كه كساني كه اين متون سراسر تشويش را مي خوانند
به يقين مي رسند كه ديوانه ام اما به خودت نگاه كن
تا اين زمان چند بار ته دلت لرزيده است يا دل كسي را لرزانده اي
به تعدادي كه دلت لرزيده حق با توو به تعدادي كه لرزانده اي حق با من.
خورجين خاطرات با تمامي سنگيني اش تا آخرين لحظه ي زندگي با توست
اي گل بهانه ي خودكشي هاي شبانه ام اين گناه بر طوقه ي گردنت خواهد ماند
زيرا فرصت تغيير به گردنبند را به من ندادي
بارها مي گوييم كه اين كار به نفع او بود
جدايي فرصت درك بهتر را به او مي دهد
ما كه هر كاري توانستيم كرديم
ديگر از پسش بر نمي آييم
ديوانه بود
اما يك بار نمي گوييم با اين حادثه فرصت يك عمر دلدادگي را از او ستانديم تا در همان كوچه ي منتهي به قتل نفس در دوراهي رنج و خلاصي…
سرگردان يك تصميم بماند شايد يك آن ديگر و شايد تا پايان عمر.
دعايتان مي كنم هيچ گاه فرصت عاشق بودن را از كسي نگيريد
تا او يك عمر جهان را با جداره ي خاكستريش نبيند.
دعايتان مي كنم كه پايدارترين عشق ها نصيبتان شود و كسي كه از من گذشت پايدارتر از پيش زندگي كند.
![]()
دعايم كنيد به سلام عطر آويشن
دعايم كنيد به كوچه هاي دلباختگي هاي كودكانه ام
دعايم كنيد به بازگشت از دو راهي او
دعايم كنيد به فكر هاي طلايي قبل از اتفاق
دعايم كنيد به خط نوشته هايي كه هيچ گاه به دستش نرسيد
دعايم كنيد به اعتبار پاره پاره هاي دلم
دعايم كنيد به پل هاي برگشت به كودكي فكر كنم.
دعايم كنيد بي اعتبار عشق نميرم كه در اين جهان تنها ماندن
خاطره ايست كه در ياد ديگران ثبت مي كنيم.
مائی که از آئينه سخن می گفتيم…
به تطهير شيشه های دلمان قسم
ما در ابتدای خلقتمان به انکار رسيديم
آنگاه که عشق با انکار جان می گرفت…يادت هست؟
يادت هست کوچه باغ ترسهای مداومت از رعشه های عاشقانه سنجاب روحمان؟
و هر ثانيه تصورات کفشهايم آزارم می داد
وقتی به حرمت تو يک عمر در همان نقطه ی وداعت تنها ماند…يادت هست؟
يادت هست گفتی می آئی و سکوت می آوری؟!!!
يک عمر نيامدی و من بی تو به سکوت خو کرده ام…بی نشاط چشمهای بی قرار رفتن تو…
با من بگو ای نزديک ترين حادثه به آغاز دلدادگی آيا هنوز در حوالی روزها و شبهای شيرينت تحمل به ياد آوردن اسم کوچک من را داری؟!!!
به اغاز قصه های شيرين کودکانه قسم
به تکفير هر چه گلدان نمک باره
به تناسب دستهای دعاگر کودکان فقير
به هر چه با من غريبه است…
من سالهاست که دلم برای گلدان نداشته ام تنگ است
برايم دعا کنيد…
تويی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش
به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج
بياض روی تو روشن چو عارض رخ روز
سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
از اين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت
که از تو درد دل ای جان نمیرسد به علاج
چرا همیشکنی جان من ز سنگ دلی
دل ضعيف که باشد به نازکی چو زجاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است
قد تو سرو و ميان موی و بر به هيت عاج
فتاد در دل حافظ هوای چون تو شهی
کمينه ذره خاک در تو بودی کاج

سلام يكي از دوستانمون به من گفت يكمي هم منطقي تر نگاه كنم به زندگي
منم اين عكسو واستون گذاشتم تا بگم كه منم مي دونم مشكلات جامعه ما چيه
اين محله اي هست كه پر از فقر و بي پوليه و سند كامل منزل هم ندارن
ولي زندگي ميكنن و بچه هاشون بزرگ مي شن و ازدواج و دوست داشتن رو مي فهمن
ولي بي پولن
بچه كوچكي كه توي كوچه بازي مي كرد مي گفت چرا باباي من با مامانم ازدواج كردن ؟
حالا شماها جواب اين بچه رو بدين توي نظرات
چي بود راز اين زندگي كه آغاز شده توي اين محل
بچه هاي تبريز مي شناسين اين آدرس رو كنار اتوبان پاسداران رو مي گم اين عكس
يه گوشه اي از اين زندگيه وقتي به كوه مي رين اينا رو مي بينين
يا اونقدر توي اوج رفاه هستين كه با ماشين شخصيتون تا پاي كوه مي رين و اين جور منظره ها رو نمي بينين ؟
شماها كجائين و ديگران ؟
![]()
آري زندگي جريان دارد به گونه اي كه خيلي ها دوست ندارن .
![]()
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
![]()
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
![]()
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
![]()
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
![]()
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت
مهربان بود ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر فلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه پیدا نکرد
در زندگی احساس تنهایی مینمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن
در چهره من خستگي از دور هويداست
آسوده گذارم كه در اين موج سرشگم گيسوي به هم ريخته بر دوش تو پيداست
من عاشق احساس پر از آتش خيشم خاكستر سردي چو تو با من ننشيند

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید
چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست
ودرحالیکه سرش راتکان می داد گفت:
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی
و ناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنها را دوست
می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائیه که نام تو رو زنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است
یک دیوار محکم و قوی
در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن
زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
و فرزندم یکبار دیگر جواب بده
چند تا دوست داری؟
سپس ایستاد ومرا نگریست
درانتظار پاسخ من
با مهربانی گفتم
اگر خوش شانس باشم... فقط یکی
و آن تویی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد
در تنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمها تو را دلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری...
چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست
ودرحالیکه سرش راتکان می داد گفت:
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی
و ناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنها را دوست
می نامی سعی دارند تو را به درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائیه که نام تو رو زنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است
یک دیوار محکم و قوی
در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن
زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
و فرزندم یکبار دیگر جواب بده
چند تا دوست داری؟
سپس ایستاد ومرا نگریست
درانتظار پاسخ من
با مهربانی گفتم
اگر خوش شانس باشم... فقط یکی
و آن تویی
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد
در تنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمها تو را دلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد
وبهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست
چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری...
اي كاش نبود آن روز كه تو را در نگاهم ديدم
اي كاش آن روز مرگبار به ظاهر دل آشفته عاشق نبود
واي بر آن دل كه ندانسته عاشق شد
لعنت بر روزي كه عاشقت شدم اي بي وفا
لعنت بر دل ساده كه ندانسته عاشق شد
آره دوست داشتم ولي تنهام گذاشتي
از چشمام نخوندي حرفمو
گناه من چي بود كه نتونستم حرف اشكامو روي زبونم بيارم
گناه من چي بود كه به جز تو كس ديگه اي رو نديدم
تنهام گذاشتي با خنده دردناك از عشق
تنهام گذاشتي توي حسرت بيداري عشق
از تو حالا يه چيز مي خوام:
روزهامو به من برگردون كه به خاطر تو گذشت
گناه و تقديرم چي بود كه نتونستم باهات بمونم ....
التماست مي كنم روزهاي گذشتمو به من بده![]()
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم ز کس نبست اين دل پراميد من
گر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف
از خم ابروی توام هيچ گشايشی نشد
وه که در اين خيال کج عمر عزيز شد تلف
ابروی دوست کی شود دست کش خيال من
کس نزدهست از اين کمان تير مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
ياد پدر نمیکنند اين پسران ناخلف
من به خيال زاهدی گوشه نشين و طرفه آنک
مغبچهای ز هر طرف میزندم به چنگ و دف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست رياست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بين که چون لقمه شبهه میخورد
پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

دوست خوبم زندگي سه چيز است:
اشكي كه خشك مي شود
لبخندي كه محو مي شود ![]()
يادي كه مي ماند
و فراموش نمي شود![]()
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
که به پيمانه کشی شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبير زدم يک سره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا
که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
کمر کوه کم است از کمر مور اين جا
نااميد از در رحمت مشو ای باده پرست
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر
چمن آرای جهان خوشتر از اين غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سليمانی شد
يعنی از وصل تواش نيست بجز باد به دست
به كدامين روز و شب بينديشم وقتي كه تو نيستي !
به كدامين خواب شيرين بوسه زنم وقتي تو نيستي !
به كدامين شب ناز بگويم كه ماه من از ماه آسمان زيباست وقتي تو نيستي !

نصيب من از تو فقط اين نيست كه مي بيني
حكايت ما حكايت گل بي برگ است !
………..
من به اغاز زمين نزديكم .
نبض گل ها را مي گيرم .
آشنا هستم با ،سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشيا جاريست.
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را،درز آجرها را،مي شمارد.
روح من گاهي ،مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.
من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي،سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد،نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست،شور من مي شكند.
بوته خشخاشي،شست و شو داده مرا در سيلان بودن.
……
من به سيبي خو شنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه،يك بستگي پاك قناعت دارم .
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را مي شناسم،
رنگ هاي شب هوبره را ؤاثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد،كبك كي مي خواند،باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي
زندگي رسم خو شايندي است .
…………….. سهراب سپهری








