تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم




نوشته شده در تاريخ جمعه 25 مرداد1387 توسط عليرضا

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،

 

و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،

 

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،

 

و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي

 

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد

.......

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني

.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،

 

از جمله دوستان بد و ناپايدار

........

برخي نادوست و برخي دوستدار

...........

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد

.

و چون زندگي بدين گونه است ،

 

برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي

......

نه كم و نه زياد

 

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،

 

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد

 

..... درست به اندازه ،.....

 

تا كه زياده به خود غره نشوي

.

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري

.....

تا در لحظات سخت ،

 

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

 

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد

.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،

 

نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند

........

چون اين كار ساده اي است ،

 

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند

.....

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي

.

و اميدوارم اگر جوان هستي ،

 

خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي

......

و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،

 

و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي

...........

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

 

بگذاريم در ما جريان يابد

.

اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك

 

سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد

.....

چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت

....

به رايگان

......

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني

.....

هر چند خرد بوده باشد

.....

و با روييدنش همراه شوي ،

 

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد

.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي

.....

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي

:

" اين مال من است " ،!....

**

همچنان که دوست دارم عشقی پاک با تو باشد

همسفر وبلاگم که داری این متنو می خونی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 مرداد1387 توسط عليرضا

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است

و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي

و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،

كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بي آغازید..............

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم

(( خوشبخت وسرافراز زندگي كنيد با عشق و عاشق عشق شويد ))




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مرداد1387 توسط عليرضا
   خدا


دلت را خانه من کن ، مصفا کردنش با من

به من درد دل افشان کن ، مدارا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل ، کلید استجابت را

بیا یک لحظه با من باش ، پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی ، که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص ، دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد ، دل بد مکن باز آ

در این خانه دق الباب کن ، وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را ، اجابت میکنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی ، مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ ، روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ، من را شکر نعمت کن

غم فردا مخور ، تأمین فردا کردنش با من

به قرآن آیه رحمت ، فراوان است ای انسان

بخوان این آیه ها ، تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی ، مشو نومید از رحمت

ندامت نامه را بنویس ، امضا کردنش با من 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 مرداد1387 توسط عليرضا

من درين بستر بيخوابي راز

نقش رويايي رخسار تو مي جويم باز

با همه چشم تو را مي جويم

با همه شوق تو را مي خواهم

زير لب باز تو را مي خوانم دايم آهسته به نام




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مرداد1387 توسط عليرضا
   من


من به  تنهايي خود خنديدم...
من به باورهايي که ميان برکه ي ايمانم تصويرشان ميرقصيد شک کردم...
من از اشک آسمان ترسيدم...
من ميان دل مجنون دل ليلا را ميپوييدم...
دل ليلا گم شد...
دل مجنون خون شد...
شمعداني در هواي دشمنيها پژمرد...
من به روييدن مهتاب مي انديشيدم...
مثل يک زورق خوشرنگ و بلور...
کاش از پشت ابرهاي سياه چشمکي ميزد و بارور ميشد...
چشم سبزي روييد...
دل من عاشق شد...
ابر تيره ترسيد...
ماه من پيدا شد...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مرداد1387 توسط عليرضا

يه عاشقي بود، آخر عشق
اول عشق بود و امتداد عشق
در واقع تنها عاشق حقيقي، اون بود
سرچشمه عشق، مظهر عشق و نگاه عشق،
رد پاي عشق، عطر عشق و رنگ عشق ...
عشق ازش مي‌جوشيد و هر لحظه بر تمام هستي و كائنات مي‌ريخت
و همه چيز از بركت عشقش متبرك مي‌شد...
اما اون معشوقي مي‌خواست كه عشقش رو در اون بريزه

و اون بشه تجلي عشقش
پس براي آشكاري عشقش و ابراز اون، تصميمي گرفت ...
تصميم گرفت كه معشوقي رو بيافرينه
معشوقي وفادار و درست پيمان
اون اينقدر عاشق بود كه همه چيز رو براي معشوقش آماده و مهيا كرد،
اما معشوق رو فقط و فقط براي خودش مي‌خواست
معشوق هم ادعا كرد عاشقه و وفادار
عاشق براي محك عيار عشق معشوقش، دست به امتحاني بزرگ زد
تا ادعاش رو آزمون كنه
پس معشوق رو براي مدتي از خودش دور كرد و اون رو به زمين فرستاد...
و اما معشوق بيچاره
اون به فطرت دنيا مبتلا شد و از ياد برد...
اصلا عشق و عاشقي، عهد و پيمان از يادش رفت
و سرگشتگي‌اش، از غفلتش شروع شد
ريشه تمام مشكلاتش غفلت بود،
غفلت از معبودش، عشقش، سرورش، همه چيز و همه كسش
معشوق جاي خالي چيزي رو توي زندگي‌اش احساس مي‌كرد
اما نمي‌دونست اون چيه...
براي همين سعي مي‌كرد اين فضاي خالي رو
با هر چيزي كه بتونه كمي بهش لذت و آرامش بده، پر كنه
غافل از اينكه اون فضا، مكاني مقدس بود و به معشوقي مقدس اختصاص داشت
اون مكان اونقدر بزرگ بود كه تنها و تنها حضور عاشق مي‌تونست پرش كنه
پر ... پر ... پر...
پس هر چه پرش مي‌كرد تهي تر مي‌شد،
تهي از عشق و پر از بيهودگي
روز به روز تنها و تنها تر شد،
نه تنها، تنها شد، كه ضعيف و بيمار هم شده بود
آخه اون، روزي عهدي بسته بود و ادعايي كرده بود
و براي وفاي به عهدش به زمين اومده بود 
و اما بشنويد از عاشق
اون دست روي دست نگذاشت،چون طاقت دوري معشوقش رو نداشت
اون هر لحظه با نگاهش معشوق رو دنبال مي‌كرد
و به هر شكل ممكن سعي مي‌كرد به يادش بياره كه بايد برگرده...
و بارها و بارها پيك‌هايي رو دنبال معشوق فرستاد
و نجواي عاشق از درون قلب معشوق به گوش مي‌رسيد كه مي‌گفت:
"
مهم نيست كه چقدر دور شدي و چقدر بي‌وفايي كردي، برگرد.
آغوش من هميشه به روي تو بازه و ملكوت من در انتظار ورود توست..."
اين قصه،ماجراي زندگي ما آدماست...
ماجراي بستن عهد و بي‌وفايي‌‌هامون
و اين ماجرا تا امروز ادامه داره...
فكر مي كني پاسخ شايسته به دعوت يگانه عاشق حقيقي
كه تنها و تنها حقيقت هستي است چي مي‌تونه باشه؟؟؟




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مرداد1387 توسط عليرضا

 نماز است شمع شبستان دل

دل بي نماز است بدتر ز گل

نماز است معراج ما خاكيان

بر او غبطه ورزند افلاكيان

نماز است آرامش زندگي

چه آزادگي بهتر از بندگي

پيامبر چنين كرد اين نغمه ساز

مرا نور چشم است اندرنماز

نماز است سر خط آزادگي

دواي غم و درد دل مردگي

نماز است چون مه به شبهاي تار

نماز است رهبر به كوي نگار

هر آنكس نمازي كند با حضور

بگردد سراپاي غرق سرور

به هر حالتي از خدا ياد كن

به ياد خدا جان ودل شاد كن 




نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مرداد1387 توسط عليرضا
   دل





نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مرداد1387 توسط عليرضا

آذربايجان و نقاط تفريحي و سياحتي ( كندوان )

هتل تاريخي




نوشته شده در تاريخ جمعه 4 مرداد1387 توسط عليرضا

كوير دلها




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مرداد1387 توسط عليرضا

اگه دلت بخواد مي توني پيدام كني هر چند كه نيستم




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد1387 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin