تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم

خدايا شكرت اين روز و ساعت از يادم نمي رود

 دوستت دارم 

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی  روشنائی باز کند

و تو آنرا گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .

دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی .

من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ، تو مرا به انتهای دشت بردی

در آنجا اتاق هائی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.

تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم من و تو ،

تا که بازکنیم پنجره بسته را به روی طالبان نور .

روبرویمان دریچه ای است که به دشت روشنائی گشوده میشود.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 شهریور1387 توسط عليرضا

عشق را باور دارم همچون خدائي كه دنيا را آفريد  

بيمار عشقم

كجا هست همدمي تا اين دل تنگم صفا بخشد

پيامم   محرمي  بر  دلبر از راه  وفا  بخشد

 مريض عشقم و محتاج درمان ديده ها گريان

 به  بالينم  طبيبي  نيست  تا  دردم  دوا بخشد

ندارم   طاقتي   از  بستر  مرگم   بپا  خيزم

ندارم  همدمي  از دست  من  گيرد قوا بخشد

زشب تا صبح دارم بر فلك دست دعا از غم

بغير از مرگ حيرانم چه خواهم تا خدا بخشد

اين   ارزو  دارم   ببالينم  بيائي   تو

كه يك شرحه دل خود را برايت بي ريا بخشم

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 شهریور1387 توسط عليرضا

کاش خود را دريغ مي کردم

 

تا دريغ کس نمي خوردم

 

پيش از آنکه به بازيم گيرند

 

بازيم را به صحنه مي بردم

 

کاش هر کس مي دانست

 

که چه در ذات خود نهان دارم

 

پيرم از عشق و باز از عشق است

 

که چنين حال کودکان دارم

 

صخره وار ايستاده ويرانم

 

کوهم اما چه سخت لرزانم

 

کوه زانو زده به خاک نياز

 

من چه در دسترس چه ارزانم




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 شهریور1387 توسط عليرضا

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 شهریور1387 توسط عليرضا

شمع ها به آرامي مي سوختند

فضا به قدري آرام بود كه ميتوانستي صداي آنها رابشنوي ...

شمع اولي گفت:من دوستي هستم!

بااين وجودهيچكس نميتواند مرابراي هميشه روشن نگه دارد.

من معتقدم كه ازبين ميروم پس شعله اتش به سرعت كم شدوازبين رفت

شمع دومي گفت من اراده هستم باوجوداين هم ناچارا مدت زيادي روشن نمي مانم

بنا براين معلوم نيست من چه مدت روشن باشم وقتي صحبتش تمام شد

نسيم ملايم وشعله هاي ان را خاموش كرد.

شمع سوم باناراحتي گفت من عشق هستم وانقدر قدرت ندارم تا روشن بمانم

مردم مرا زود كنار ميگذارند و كمي بعد خاموش شد

ناگهان پسري وارد اتاق شد وشمع هاي خاموش راديد وگفت :

چرا خاموش شده ايد قرار بود تاابد روشن بمانيد وشروع به گريستن كرد

 وسپس شمع چهارم گفت تا زماني كه من روشن هستم

ميتوانم شمع هاي ديگر راروشن كنم من اميد هستم ...




نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهریور1387 توسط عليرضا

نا آشنا با روحم تو بيا آشنايم شو !




نوشته شده در تاريخ جمعه 8 شهریور1387 توسط عليرضا

يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست

جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست

 

حاليا خانه برانداز دل و دين من است

تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کيست

 

باده لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که و پيمان ده پيمانه کيست

 

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست

 

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

که دل نازک او مايل افسانه کيست

 

يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين

در يکتای که و گوهر يک دانه کيست

 

گفتم آه از دل ديوانه حافظ بی تو

زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 شهریور1387 توسط عليرضا

دوست كجاست كه دروغ نگويد




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 شهریور1387 توسط عليرضا

نمی خواستم پا تو دنیات بذارم

پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم

قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید

با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید

فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده

نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده

پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده

نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده

از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم

ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم

تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید

زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید

نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده

دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده

اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده

یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 شهریور1387 توسط عليرضا

عشقم را با روحم در آمیختم

وبرروی سنگ قلبم حک کردم

وسنگ قلبم را هدیه کردم

تا ، سنگ قلبت شود

تو با استخوانهای ترکیده ات در کنارم نشستی

، جــــــام شراب را نوشیدیم

و کرم های گلویمان را بلعیدیم

 عشق را زیبا یافتیم ،

همانگونه که در رویاها یمـــان دیده بودیم

خــاطرات را به برگ های مچاله شده سپردیم

کودکی مان را ،

لبخند زنان آینه ای برابر رویمان گذاشتیم

تا خود را بنگریم ،

دیـــدیـــم ، کرم های پیله بسته مان را

دیـــدیـــم ، شانه های فرو رفته مان را

دیـــدیـــم ، زیـــبــایــی بیمـارمان را

و جز گم شدن آرزویی نداریم




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهریور1387 توسط عليرضا

تنهاي تنها بيا دنبالم كه من هم تنهام ولي دروغ نگو




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 توسط عليرضا

کاش می شد سرزمین عشق را

در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد

کاش می شد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش می شد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش می شد مثل قوهای سپید

از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها راساده و زیبا کنم

کاش می شد برگ برگ بیت را

سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز

یک دل غمدیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع باس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها

یک دریچه به صفا را وا کنم

کاش میشد در نهایت راه عشق

آن گل گم گشته را پیدا کنم




نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهریور1387 توسط عليرضا

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی

بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی

ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفی ديد بيش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانی

دريغا عيش شبگيری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طريق کاردانی نيست
بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی

خيال چنبر زلفش فريبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی




نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهریور1387 توسط عليرضا

سینـه ای کـز معـرفت گنجینـه اسـرار بــود


کــی ســـزاوار فشــار آن در و دیــوار بــــود


طـور سینای تجلـی مشعـلی از نــور بـود


سینه سینای عصمت مشتعـل از نـار بود


آن کـه کردی مـاه تابان پیش او پهلو تهـی


از کجـــا پهلــــوی او را تــــاب آن آزار بــــود


نالـه بانـــو زد انـــدر خرمـن هستـی شـرر


گویی اندر طور غم چون نخل آتش بار بود

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهریور1387 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin