نشسته به انتظار عشقی سبز
در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود
داستان چهار شمع زندگی کنار هم :! شمع ها به آرامي مي سوختند فضا به قدري آرام بود كه ميتوانستي صداي آنها رابشنوي ... شمع اولي گفت: من دوستي هستم! با اين وجودهيچكس نميتواند مرابراي هميشه روشن نگه دارد من معتقدم كه ازبين ميروم پس شعله اتش به سرعت كم شدوازبين رفت شمع دومي گفت : من اراده هستم باوجوداين هم ناچارا مدت زيادي روشن نمي مانم بنا براين معلوم نيست من چه مدت روشن باشم وقتي صحبتش تمام شد نسيم ملايم وشعله هاي ان را خاموش كرد. شمع سوم : باناراحتي گفت من عشق هستم وانقدر قدرت ندارم تا روشن بمانم مردم مرا زود كنار ميگذارند. و كمي بعد خاموش شد. ناگهان پسري وارد اتاق شد وشمع هاي خاموش راديدوگفت چرا خاموش شده ايد ! قرار بود تا ابد روشن بمانيد وشروع به گريستن كرد وسپس شمع چهارم گفت تا زماني كه من روشن هستم ميتوانم شمع هاي ديگر راروشن كنم من اميد هستم ... به امید زندگی خوشبخت تر از امروزتان سعی کنید و شاد باشید که می دانم شاد بودن لیاقت شماست زیبارویان این سرزمین پهناور
دوستان وبلاگ نشسته به انتظارعشقی سبز![]()
| Design By : Night Skin |



