
دوستت دارم ![]()
ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی روشنائی باز کند
و تو آنرا گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .
دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی .
من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ، تو مرا به انتهای دشت بردی
در آنجا اتاق هائی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.
تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم من و تو ،
تا که بازکنیم پنجره بسته را به روی طالبان نور .
روبرویمان دریچه ای است که به دشت روشنائی گشوده میشود.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 شهریور1387 توسط عليرضا


