تبليغاتX
نشسته به انتظار عشقی سبز
نشسته به انتظار عشقی سبز
من و همسرم

خدايا شكرت اين روز و ساعت از يادم نمي رود

 دوستت دارم 

ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی  روشنائی باز کند

و تو آنرا گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران .

دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی .

من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم ، تو مرا به انتهای دشت بردی

در آنجا اتاق هائی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند.

تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم من و تو ،

تا که بازکنیم پنجره بسته را به روی طالبان نور .

روبرویمان دریچه ای است که به دشت روشنائی گشوده میشود.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 شهریور1387 توسط عليرضا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin